تأسيس: 14 مرداد 1392     |    در نخستين کنگرهء سکولار های ايران     |      همزمان با 107 مين سالگرد مشروطه 

 خانه   |   آرشيو کلی مقالات   |   فهرست نويسندگان  |   آرشيو روزانهء صفحهء اول سايت    |    جستجو  |    گنجينهء سکولاريسم نو

27 فروردين ماه 1395 ـ 15 ماه آوريل 2016

گذار از «نظام پاپ و پادشاه» در ایران

(نگاهی به رویارویی دولت اعتدالی با رهبر افراطی(

مهدی جامی

منظر اول:  تجربه دیگران در گذار

       انتخابات و افسانه مرگ سیاست در ایران: بسیاری فکر می کنند سیاست در ایران مرده است. انتخابات 7 اسفند نشان داد که قدرت تحلیل است که کم جان شده و گرنه سیاست در ایران زنده است و نمی تواند زنده نباشد. دلیل اش ساده است: اکثریت طبقهء شهرنشین بازمانده از دوران شاه در دوران انقلاب دینی سرکوب شد. این مردم به طور مستمر برای رهایی خود کوشیده اند و هزینه داده اند، چه با زندان و اعدام و گزینش و محرومیت اجتماعی و حصر و چه با مهاجرانده شدن از وطن. برای مردمی که در مسیر رهایی خود از اجبار در اصلاحات شرکت کرده اند و در جنبش سبز و برای مردمی که سیاست خواسته اند یا نخواسته اند چهل سال است بخشی از زندگی شان شده، “سیاست” مردنی نیست.

       چرا پس این تصور به صورت دوره ای پیدا می شود که سیاست در ایران مرده است؟ (که فارین پالیسی هم به آن اشاره دارد) به نظر من، مساله این است که تحلیلگران الگوهای رفتاری جامعهM ایران را نمی شناسند و دید کلان از تحلیل آنها گم است. بعلاوه، کمتر تحلیلگری است که الگوهای رفتاری در جنبش های گذار به دموکراسی را بشناسند و دنبال کند یا در زمان تحلیل در نظر داشته باشد. ما یکبار هم در سخنان ده ها تحلیلگر که در همین چند ماهه صحبت کرده اند اشاره ای به مسالهگذار” نمی بینیم و گویا هیچ شناختی از دیگر کشورها که وضع مشابهی داشته اند وجود ندارد که در بحث ها ارائه نمی شود. گویی ایران مشکلی است منحصر به فرد. بیماری است که در عالم “پزشکی سیاست” بیمار دیگری مانند او یافت می نشود. اما چنین تصوری آشکارا نامعقول است.

       نقش دولت های اصلاحات در گذار: گرچه گذار به دموکراسی در ایران قصه ای طولانی تر از جنبش اصلاحات دارد و، مثلاً، تحولات دورهء رفسنجانی را هم به عنوان مقدمهء آن باید در نظر آورد (و حتی مدل برخورد سیاسی مخالفان با شاه را هم درچند سال آخر آن نظام می توان از این دیدگاه تحلیل کرد) اما دست کم آنچه توافق عمومی در باره آن وجود دارد این است که از 1376 تا امروز اندیشهء گذار وارد ادبیات سیاسی شده و در زمینهء عمل تا میزانی پیش رفته است. به نظرم بحث “چانه زنی” یک پایهء مهم "گذار" در دورهء اصلاحات بود که متأسفانه ارزش های آن بخوبی درک و حمایت نشد تا به کودتای انتخاباتی کشید. نقطهء عطف بعدی در مقابله با نیروهای اقتدارگرایی، "جنبش سبز" بود که می توان گفت تنها به خاطر مقاومت حاکمیت در برابر نیروهای اصلاح طلب به وجود آمد. به زبان دیگر، به دلیل فقدان عنصر مذاکره میان دو طرف، و بن بست در چانه زنی، و بردن بحث سیاسی به کف خیابان. در حالی که توافق عموم کنشگران سیاسی آن است که نیرویی که اراده به گذار دارد باید راه مذاکره را جدی بگیرد.

       توافق عمومی بر سر منافع حداقلی: راه گذار راه حداکثرطلبی نیست. راه خود را دارد که به زبان صندوق رأی می شود گفت رای به میانه روها و عملگراهاست. به زبان صریح تر، ایده آلیست ها، هرج و مرج طلبان، افراطیون و مانند آنها نمی توانند در دورهء گذار نقشی داشته باشند. انقلابی ها هم! کسانی که صفر-و-صدی فکر می کنند، یا همه چیز را یکجا می خواهند، و قادر به بسیج مناسب نیروها هم نیستند باید در انتظار بمانند.

       در دنبالهء نقش دولت اصلاحات نقش خاص دولت روحانی نمایندگی کردن از طرفداران چنین مسیری است؛ یعنی جایی که دو نیروی متخاصم به نوعی توافق حداقلی می رسند. آن «برجام داخلی» معنایی جز این ندارد که به سمت راهکاری برد-برد برویم. چیزی بدهیم و چیزی بگیریم و اجازه ندهیم صحنهء سیاست از ما خالی بماند؛ چون به ضرر همه خواهد شد.

       اخلاقیات گذار – آیا مشروعیت می دهیم؟ در همهء دوران های گذار، که توافق با قدرت چیره و زورمدار محل بحث است، مسالهء مشروعیت هم پیش می آید. نمونهء ایران از نمونه شیلی بدتر نیست. در آنجا اپوزیسیون تصمیم گرفت وارد مشارکت سیاسی شود و در همه پرسیِ قانون اساسیِ پینوشه شرکت کند. بحث های داغی مطرح می شد که آیا شرکت در همه پرسی دولت نظامی به معنای مشروعیت بخشی به آن نخواهد بود؟ حتی اگر چنین معنایی را داشت، یا دولت نظامی چنین معنایی را در آن می دید و برجسته می کرد، راه دیگری نبود. تعهد اساسی به این بود که از همان راهی که دولت حاکم و نامقبول باقی گذاشته، و میدان محدودی برای بازی تعیین کرده، استفاده کنیم و او را شکست دهیم. همین اتفاق هم افتاد. اما نزدیک به پانزده سال کش و قوس ادامه داشت تا سرانجام به نتیجه رسید.

       گفتگو با محافظه کاران: نکته دیگر که تنها بعد از این مقدمات می شود به آن رسید، و به تعبیری مهمترین کار دولت و منتقدان حاکمیت ولایی است، این است که راه گفتگو با محافظه کاران را باز کنند. نمی توان تصور کرد که جامعهء ایران تا زمانی که قطبی است، و میان دو گروه اقلیت حاکم و پرزور و اکثریت رای دهنده و کم زور گرفتار است، بتواند راه حلی پیدا کند. مسیر گذار دموکراتیک ایران را باید با برنامه های جدی دنبال کرد و گفتگو با محافظه کاران از اولویت های مهم راه گذار است و در هیچ کشور دیگری هم بدون این گفتگو و سازش گذاری اتفاق نیافتاده است (هم نمونهء شیلی و هم نمونهء اسپانیای بعد از فرانکو). این اتفاق تا حدودی با مخلوط شدن لیست ها در انتخابات 7 اسفند آغاز شده است. باید افراطیون از هر دو یا چند طرف را کنار گذاشت (هم آنها که همچنان مردم را انگلیسی می شمارند و تهران را کوفه می دانند و هم آنها که به کمتر از براندازی ولو با کمک نظامی خارجی و تحریم همه جانبه و عاجز کننده راضی نمی شوند و یا فکر می کنند هدف آخر به هر حال سرنگونی این رژیم است و به چگونگی اش هم کاری ندارند) و باید به میانه روها توجه کرد و افراطیون را هم به میانه رو تبدیل کرد یا منفعل ساخت و از صحنه بازی کنار گذاشت.

       تغییر طیف بندی سیاسی: نتیجهء قهری این روند، که در دورهء انتخابات آشکار شد، نارسایی ترم های سیاسی محافظه کار و اصلاح طلب برای توصیف نقشهء سیاسی در ایران امروز است. این نارسایی به دلیل تحولی است که در طیف بندی اتفاق افتاد و از هر دو صف کسانی به سوی میانه حرکت کردند (این مقالهء نیویورک تایمز این نکته را برجسته کرده است). نشناختن این تحول باعث شد بسیاری بر اصلاح طلبان طعنه بزنند که دیگر چه فرقی با محافظه کاران دارند. اما واقعیت این است که فرق اساسی در صحنهء سیاسی ایران تبعیت از ولایت یا حفظ موضع منتقد و مستقل از ولایت است. این صف بندی در زمان فعلی از همهء صف بندی های دیگر معتبرتر است.

       اخلاق مبارزه را باید با این واقعیت ها تنظیم کرد. اما این واقعیت دیگر را هم نباید دست کم گرفت که در میان طرفداران گذار هم باید توافق ایجاد کرد و باید مراقبت کرد که نظریه های این و آن فرد و گروه باعث تفرقه نشود. این هم طبعاً نیازمند کار تئوریک است با تکیه بر ضرورت های راه حل های میانی و توافقی و عملگرایانه.

       مساله سپاه: تا به امروز ده ها تحلیلگر از خطر سپاه سخن گفته اند. از نقش سپاه در اقتصاد ایران و در قاچاق. از نقش سپاه در تعیین رهبر آینده. اما هیچ کس نگفته است که این خطر را چگونه باید مهار و دفع کرد. راه برخورد دولت و منتقدان بیرون از دولت برای مقابله با زیاده خواهی سپاه و تهدید جمهوری چیست؟ بخشی از راه را دولت با نقد نهان و آشکار از سپاه رفته و شروع کرده است. اما باید به دولت کمک کرد تا اقتدار واقعی در مقابل نیروهای مافیایی و مردمخوار داشته باشد. بخشی از این کمک می تواند متوجه ساختنِ عمومی به خطر پنهان و خزندهء سپاه باشد. "سپاه" دولتی پنهان است که حد و اندازهء کارهایش روشن و شفاف نیست. شفاف سازی می تواند کمک مهمی به دولت باشد تا بر این هیولای خودساخته و ولایت پرورده چیره شود. از آن گذشته، حساب بدنهء سپاه را باید از سرداران ولایت جدا کرد. مسالهء اساسی هم در حساب و کتاب خواستن است و ممانعت از انحصار. در یک کشور متمدن همهء نیروهای جامعه باید فعال باشند و هیچ کس حق انحصار ندارد، خاصه وقتی به پول و منابع عمومی وصل است.

 

منظر دوم: پاپ و پادشاه

1. سوی جمهوری و سوی اسلامی: از زمان دولت اصلاحات، تنش میان خامنه ای و رئیس جمهوری همیشه وجود داشته است و حاصل آن را در محدودیت های اعمال شده بر محمد خاتمی می بینیم. در دورهء سازندگی هم تنش بوده اما پنهان بوده است گرچه بعد همان تنش در رویارویی هاشمی و خامنه ای در سال های اخیر آشکار شد. بنابرین می توان گفت دعوای خامنه ای و روحانی، که سخنرانی نوروزی رهبر در مشهد اوج آن بود و هیچگونه قابل رفع و رجوع نیست، ادامهء دعوایی است همیشگی میان دو قطب قدرت در رژيم اسلامی؛ دو قطبی که یکی سوی جمهوری نظام است و دیگری سوی اسلامی اش.

       مطالعهء این "دوقطبی" در تاریخ معاصر ایران از مشروطه به بعد حائز اهمیت است. اما من می خواهم به تاریخ دورتر و متفاوت "دولت و کلیسا" در اروپا اشاره کنم؛ چرا که به دلیل دوری از ما و روشن شدن همهء پیامدهای تاریخی اش می تواند آسانتر به یک مدل تحلیلی تبدیل شود.

       معضل دانته: اگر تاریخ اروپا را مطالعه کنیم کشمکش دایمی میان پاپ و پادشاه را بروشنی می بینیم. در آغاز عصر حکومت مسیحی، کسی مثل اوگوستین حرف اش بسیار خریدار داشت که می گفت قدرت و ولایت اصلی از آن کلیسا ست که نمایندهء خداوند است و پادشاه هم به نیابت از کلیسا ست که قدرت دارد. او شبیه روح الله خمینی بود. همه چیز باید دینی می بود و قدرت دولت باید از دین گرفته می شد و در این مسیر اگر لازم بود که قلم ها و قدم ها شکسته شود هم باکی نیست. همین هم او را به فیلسوف تفتیش عقاید تبدیل کرد. اما کشاکش های دایمی افکار دیگری پدید آورد از جمله مکتب پاپ گلاسیوس که قائل به دو قلمروی در هم تنیده بود: قلمروی دنیوی یا سیاسی و قلمروی معنوی یا کلیسایی. یکی از چهره هایی که ما کمتر او را در مقام متفکر سیاسی می شناسیم دانته است. «دانته در محدودهء تئوری در قلمروی گلاسیوس کار می‌کرد، اما دغدغهء فوری او اعادهء صلح مدنی بود که بر اثر دخالت کلیسا در امور داخلی ایتالیا، و ادعای پاپ در خصوص مصون بودن در قبال قدرت دولت، مختل شده بود. او این تنگ کردن اختیارات قلمروی سیاسی را در تضعیف موازنهء قدرت عامل اصلی می‌دانست؛ موازنه‌ای که حد و مرز جامعهء مدنیِ نسبتاً مسالمت آمیز را ترسیم کرده بود. دانته به دنبال پادشاه واحد و نیرومندی بود که نمایندهء امپراطوری جهانی خدا باشد و مسئولیت های‌ امور غیردینی جامعه را به عهده بگیرد.» (جان ارنبرگ، ص 49)

       همهء شواهد حاکی است که وضعیت امروز در ایران شبیه همین معضل دانته است. و اگر فکر کنید دانته چه ربطی به دورهء ما دارد باید گفت درست مثل قانقاریا که هر جا پدید آید فارغ از تاریخ و جغرافیا مسائل و مشکلات خود را درست می کند و راه حل خاص خود را دارد، درگیری دو قدرت در یک حوزهء سیاسی هم مسائل مشابهی پدید می آورد. اگر مدل خود را تقابل دولت و کلیسا بگیریم، می بینیم رئیس جمهورهای ایران می خواهند همان پادشاهی باشند که دانته به دنبال آن بود. و خامنه ای پاپی است که نمی خواهد عقب نشینی کند و خود را رسماً و علناً و عملاً از خطا و نقد و استیضاح و پاسخگویی مصون می داند و فعال مایشاء تصور می کند. این روند طبعاً باعث می شود که نهایتاً دولت جمهوری خود را از پاپی گری – یعنی قدرت دینی که خود را قدرت قاهره می داند اما پاسخگو نمی داند- دور کند.

       موقعیت بحران ساز خامنه ای: اما معضل دانته در دورهء ما وضع خاصی یافته است. اگر در تقابل دولت و کلیسا ما دو سپهر دنیوی و معنوی داشتیم، در نظام ولایی سپهر پاپی با سپهر سیاسی در داخل “یک” نظام سیاسی یا دولت یا حاکمیت جای گرفته اند. تناقضی که خامنه ای گرفتار آن است و کل نظام سیاسی را با بحران روبرو کرده است همین است. در رفتار خامنه ای، مثلاً، می بینیم که او از یک طرف حوزه و روحانیت را تابع دستگاه دولت ساخته است (که به نحوی دولت را صاحب اقتدار می کند و حوزه را کارگزار او) و از طرف دیگر می خواهد بالاتر از دستگاه دولت قرار گیرد و خود را در نقشی مستقل از دولت تعریف کند. یعنی همان دستگاهی را که از آن برخاسته یک بار تابع دولت می کند و بار دیگر آن را برتر از دولت می نشاند. (مثلاً، ائمه جمعه را ملاحظه کنید و نقش مخربی که در کار دولت دارند؛ یا نمایندگان رهبر را در نهادها نگاه کنید که یک دولت به موازات دولت درست کرده اند.)

       این که خامنه ای می گوید "من انقلابی ام دیپلمات نیستم و از طرف دیگر انقلابی بودن را به اسلامی بودن جایگاه خود پیوند می زند، بیان روشنی از این تمنای سیاسی است که هم خود را دولت می داند و هم خود را از دولت بالاتر می پندارد. دیپلمات نبودن او یعنی از دولت فاصله دارد. انقلابی بودن اش یعنی از دولت بالاتر است و قید و بندهای دولت را ندارد و نمی خواهد رعایت کند. اما چون خود را عین دولت و مشروعیت دولت را ناشی از ولایت خود می داند دستگاه روحانیت را تابع دولت می کند یعنی هم تابع خود و هم تابع دستگاه دولتی که این روحانیت باید برود مثلاً در دادگستری اش کار کند و حقوق و مزایا بگیرد.

       وجه تناقضیِ دیگر ماجرا این است که خامنه ای تا آنجا که روحانیت را تابع دولت می کند کاری به سود دستگاه سکولار دولت می کند و وقتی خود را بالاتر از دولت می پندارد دستگاه دولت را تابع دستگاه فقهی و شرعی خود می سازد.

       مستقل سازی دولت از ولایت: مشکلی که روحانی در ادامهء کار رؤسای جمهور قبلی باید آن را چاره کند و البته صرفا سیاسی هم نیست مستقل سازی دولت از ولایت است. و تبدیل ولایت به بخشی از دولت و نه فرا- دولت. زیرا یک راه اساسی برای حل بحران حاکمیت یکپارچه است. البته نه زیر لوای ولایت که زیر لوای دولت منتخب.

       آنچه زمینهء مناسب را برای روحانی و دولت او فراهم می کند آشکار شدن ستیز مستمر خامنه ای با دولت است که در این چند ماههء بعد از برجام، و خاصه در آستانهء انتخابات و پس از آن، آشکار شده و در سخنرانیِ نوروزی خامنه ای عریان شده است. خامنه ای تا زمان جنبش سبز حاشیه امنیتی قوی داشت، چون به نوعی عرض و طول دولت پنهان اش و منویات واقعی اش از نظرها پنهان بود. اما، بعد از آن که در کنار رئیس جمهور نامحبوب ایستاد و رأی مشکوک را تأیید کرد، به هدف اصلی اعتراض ها تبدیل شد. اینکه خامنه ای مدام آشکارتر موضع می گیرد، در نفس خود، نشانگر ضعیف شدن روزافزون خامنه ای است. زیرا او هر بار که شکست می خورد ناچار می شود تندتر و صریح تر حرف بزند و مخالفت اش با فکر عمومی و نظر اکثریت روشن تر می شود. طبعاً این زمینهء بسیار پربهایی برای منزوی شدن خامنه ای است؛ یعنی که دولت بدون اینکه کار ویژه ای انجام دهد، به صرف بیان مواضع خود و مخالفت خامنه ای با آن مواضع، به هدف منزوی کردن خامنه ای دست پیدا می کند.

       اما این موضوع سیاسی صرف هم نیست چرا که پیش از عمل سیاسی، یا همزمان با آن، نیازمند کار نظری است. یعنی همان کاری که در جدا شدن دولت از کلیسا در قرون میانه انجام شد یکبار دیگر باید در ایران هم انجام شود - بر اساس اقتضائات خاص ما در زمانهء قرن بیست و یک.

       نظم کهنه و فرسوده: حرکت در این مسیر البته مشکلات مختلفی دارد که در هر مرحله از جنبش اصلاحی در ایران بخشی از آن آشکار شده و به وجدان عمومی تبدیل شده است. اما یک چیز روشن است: نظم نوینی که انقلاب آورد در عرض یک نسل – 40 سال- کهنه شده و در حال فرسایش است. بر این بنای کهنه دیگر نمی توان چیزی ساخت. ممکن است "عربده کنند با خلق خدا" که چرا دیگر انقلابی نیستند و مرتب انقلابی بودن را در بوق و کرنا کنند اما این دقیقاً نشانه ای از همان فرسایش است که دیگر قابل بازگشت نیست. از روزی که نمایندگی انقلاب به لمپن ها و لباس شخصی ها و کیهانیان رسید فرسایش سرعت گرفت. امروز رهبر انقلابی تمام قد در کنار رجاله ها و فاسدان ایستاده و مال مردم خورها و اختلاس گران گرد او را گرفته اند. این دفاع از کدام انقلاب و انقلابیگری است؟ این نیست مگر اینکه انقلاب دیگر طرفدار حقیقی ندارد و تنها کسانی برای آن باقی مانده اند و نمایندگی اش می کنند که به طمع پولی و قدرتی گرد آن اند و برکشیده انقلاب و رهبر انقلابی اند. انقلاب نمایندگی اش را از خلق و توده باید می گرفت که امروز سپاهیان و قاضیان و امنیتی ها جانشین آنها شده اند. وانگهی آنها که امروز از خامنه ای حمایت می کنند لزوماً هوادار او نیستند. چه بسا کسانی اند که صرفاً می خواهند سر به تن رقبای خودشان در دولت و قوه مجریه نباشد. تشتت رأی و فرقه فرقه شدن این هواداران در هنگامهء انتخابات نشانهء واضحی از این نفع گروهی است تا همسویی با رهبر واحد.

       این نظم کهنهء انقلاب می توانست در جریان جنبش سبز نو شود، سبز شود، تازه شود و به مردم باز گردد که سرچشمهء اصلی قدرت اند. اما نشد. انقلاب به کسانی که مشتاق تحولی بودند تحویل نشد. ناگزیر ساعت انقلاب شکسته و از کار افتاده و دیگر کار نمی کند. حتی در همان دایره ای که ولایت پول خرج می کند هم قادر نیست بر خلاف طبیعت جامعه و مسیر تحولات نقش آفرینی کند. این است که حتی احمد خاتمی، خطیب نماز جمعه تهران و عضو مجلس خبرگان رهبری، نیز  می‌گوید: «هر کسی که یک نگاه اجمالی به صحن حوزهء علمیه بیندازد می‌بیند که آن ‘شور و هیجان مقدس انقلابی’ که در شأن حوزهء علمیه قم و همانند اول انقلاب باشد، وجود ندارد.»

       یک سوی دیگر این شکستگی و از کار افتادگی وضعیت زندانیان سیاسی است که هر قدر در زندان می مانند آبرومندتر می شوند و زبان شان صراحت بیشتری پیدا می کند و بعینه زندانی کردن آنها هزینه های بیشتری برای نظام سیاسی به بار می آورد. آخرین آنها شاعر طنزپرداز، محمدرضا عالی پیام، است که وقتی از زندان آزاد شد در نامه ای کل دستگاه قضا را هجو کرد و در پایان نامه اش سرود:

از چنین فرصتی که ساخته‌ای
من که بردم، ولی تو باخته‌ای

       خطر رهبر ضعیف: در عین حال رهبری فعلی گرچه آن قدر ضعیف است که نمی‌تواند مملکت را پشت سر ایده های افراطی خود متحد کند ولی هنوز آن قدر قوی هست که نگذارد دیگران مردم را با ایده های اعتدالی متحد کنند. چرا که برای خامنه ای رضایت عمومی شرط نیست و او به قدرت عریان با اندکی پوشش و زینت و لعاب مردم پسند می اندیشد. او استاد جنگ پارتیزانی و ایجاد مزاحمت است. خطر خامنه ای آن است که به دلیل آن ضعف و این روش نامتقارن چریکی و آن میزان از قدرتی که برایش باقی مانده رفتارهایی پیشه کند که به منافع کشور آسیب های بیشتری وارد سازد و زمان برای ایجاد و حفظ انسجام اجتماعی از دست برود. اما سوی دیگر ماجرا این است که خامنه ای هر چه در چنته داشته در دوره آخرالزمان ولایی و دولت مهدوی احمدی نژادی رو کرده است و نه توان سیاسی دارد و نه جبهه واحدی و نه بهره ای از عقلای نظام، و نه مشروعیت و آبرویی پیش مردمی که او را یکبار دیگر در انتخابات 7 اسفند در چارچوب امکاناتی که داشتند طرد کردند.

       در نظر گرفتن این دیالکتیک در کار طراحی کنش سیاسی بسیار مهم است. امری که تا حدود زیادی هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی با فهم آن هوشمندانه رفتار کرده اند و موسوی و کروبی نیز در دورهء جنبش سبز از آن بهره بردند. در میان نیروهای اپوزیسیونی کمتر نیروی سرشناسی می شناسیم که از این دیالکتیک بخوبی بهره برده باشد. یک دلیل آن هم فقدان پشتوانهء بزرگ مردمی برای چهره های اپوزیسیونی خارج از حاکمیت است؛ امری که اپوزیسیون دارای پشتوانه را به بازیگران داخلی و دارای پیشینه در حاکمیت محدود ساخته است.

       حامیان اقتصادی ولایت: اما اینجا هم نباید فراموش کرد که در کنار این مشروعیت فروپاشیده ولایی، دستگاه رهبری و نظام امنیتی تحت امر او با پیش بینی موقعیت متزلزل خود، و برای حفظ قدرت، بنیادهای بزرگ اقتصادی به وجود آورده تا مگر آن را در فقدان مشروعیت مردمی حمایت کنند. گرچه پیوند مردم با این گفتمان گسسته شده است، نقطهء آغاز تحول سیاسی بعدی وقتی است که صاحبان این بنیادهای بزرگ درک کنند برای حفظ منافع خود هم که باشد نیازمند تغییر در گفتمان اند و باز کردن راه برای مردمی که بیرون حصارهای ولایت از بسیاری از امکانات مشروع شهروندی شان محروم شده اند. دولت روحانی می تواند این نقش تاریخی را پیدا کند و این تحول را سرعت بخشد. همهء امکانات اجتماعی برای آن فراهم است. و این بازگشتی است به منظر اول بحث: شناخت راه های گذار و مقید ماندن به آن و حمایت اپوزیسیون داخل و خارج از اقتدار یافتن دولت انتخابی در مقابل نهاد غیرپاسخگوی ولایی و اذناب اش.

_______________________________________

بجز آنچه به صورت آنلاین لینک داده شد، این کتاب هم الهام بخش بحث در منظر دوم بوده است:

John Ehrenberg, Civil Society, the critical history of an idea, New York University Press, 1999.

http://mihan.net/author/akauthor024/

بازگشت به خانه