تأسيس: 14 مرداد 1392 ـ  در نخستين کنگرهء سکولار های ايران  -همزمان با 107 مين سالگرد مشروطه 

 خانه   |   آرشيو کلی مقالات   |   فهرست نويسندگان  |   آرشيو روزانهء صفحهء اول سايت    |    جستجو  |    گنجينهء سکولاريسم نو

 16 تير 1396 ـ  7 جولای 2017

پرسش هائی از آقای دکتر عليرضا نوری زاده!

اسماعيل نوری علا

1

       شنبهء گذشته، سازمان مجاهدين خلق، بمناسبت سالگشت 30 خرداد، در پاريس جشنی داشت که در آن جان بولتون معاون پیشین وزارت خارجه آمریکا و سفیر پیشین این کشور در سازمان ملل، نیوت گینگریچ رئیس پیشین مجلس نمایندگان، رودی جولیانی شهردار سابق نیویورک، جوزف لیبرمن سناتور پیشین و رئیس کنونی «سازمان اتحاد علیه ایران هسته ای»، تد پو نمایندهء کنگرهء آمریکا، ترکی الفیصل رییس سابق سرویس اطلاعاتی عربستان سعودی، تعدادی از نمایندگان کنونی و پیشین پارلمان اروپا و هیاتی از اپوزیسیون سوریه از جمله شرکت کنندگان و سخنرانان اش بودند.

       اين گردهمآئی که با مخارج هنگفت و بصورتی چشمگير برگزار شد حرف و سخن بسياری را در مورد اينکه آيا سازمان های اپوزيسيونلِ ايستاده در برابر حکومت اسلامی مستقر بر ايران بايد برای فروپاشاندن اين حکومت و جانشين آن شدن به نيروهای غير ايرانی و سازمان های نظامی - امنيتی آنها تکيه کنند يا بايد در پی کسب پشتيبانی از ملت ايران باشند.

       روشی که سازمان مجاهدين و برخی از گروه های سياسی اپوزيسيون اين روزها در پيش گرفته اند الگوبرداری از روندی است که اکنون در عالم اصطلاحات سياسی به «روند چلبی سازی» مشهور است، با اين تعريف که قدرت های غيرايرانی از يکسو در راستای فروپاشاندن رژيم مسلط بر ايران، يا تغيير آن، اقدام می کنند و از سوی ديگر جانشين اين حکومت را هم خود تعيين کرده و به مأموريت ادارهء کشور می گمارند.

       روشن است که «چلبی سازی» (اصطلاحی که با الهام از حملهء نظامی امريکا به عراق و ساقط کردن حکومت صدام حسين و تعيين احمد چلبی بعنوان حاکم کشور عراق ساخته شده) نوعی از «آلترناتيو سازی» می تواند باشد. يعنی آلترناتيو هر حکومت مورد نعرضی را يا مردم يک کشور تعيين می کنند و يا نيروهای خارجی؛ و آشکار است که مجاهدين اين راه دوم را برگزيده و خواستار آن شده اند که بعنوان «چلبی های ايرانی» تنها آلترناتيو ممکن در برابر حکومت اسلامی شناخته شده و تقويت شوند.

       روز پس از برگزاری همايش پاريس، آقای دکتر عليرضا نوری زاده، صاحب و مدير شبکهء تلويزيونی «ايران فردا» که در لندن مستقر است و برنامه های خود را از طرق مختلف به داخل ايران و سراسر گيتی پخش می کند، مطلبی منتشر کردند با عنوان «ظهور نیم بند امام زمان در پاریس» در انتقاد از ورود مجاهدين به روند «چلبی سازی» (البته بی آنکه از اين روند نام ببرند) و در پايان هم راه و روشِ دادن يک «بُعد ملی» به «جشن پاريس» را چنين روشن کردند:

       «جشن پاریس زمانی بعد ملی داشت که به جای چند سیاستمدار زهوار در رفته پولکی آمریکائی و اروپائی، شاهزاده رضا پهلوی، کاک عبدالله مهتدی، کاک مصطفی هجری، مهندس حسن شریعتمداری، محسن سازگارا، شیرین عبادی، مهدی خانبابا تهرانی، دکتر هدایت الله متین دفتری، جواد خادم، نمایندگان فدائیان خلق، نمایندگان جنبش سبز، خانم انوشه انصاری، یاسین اهوازی، رمضان شریفی، رضا حسین بر، هوشنگ کردستانی، دکتر حسین لاجوردی، مهدی جلالی تهرانی، مهشید امیرشاهی، جمشید اسدی، احمد رأفت، نوشابه امیری، علیرضا میبدی و... نشسته بودند».

       مطلب کنونی من در توضيح برخی ملاحظات موجود در اين بند آخر نوشته ايشان تهيه شده است. با اين توضيح که هم مطلب در صورت عمومی خود قابل توجه است و هم، بخاطر اينکه در چهار سال اخير حدود صد برنامه را با آقای عليرضا ميبدی در تلويزيون آقای نوری زاده داشته ام و در نتيجه بصورتی با ايشان پيوند دارم، بيان نکاتی را لازم می بينم.

 

2

       من آقای عليرضا نوری زاده را از 50 سال پيش می شناسم، زمانی که مسئول صفحات شعر مجلهء فردوسی چاپ تهران بودم و او در دانشکدهء حقوق درس می خواند. نخستين روزهائی هم که او، بعنوان يک شاعر جوان عربی دان و علاقمند به روزنامه نويسی به مجلهء فردوسی آمد را بخاطر دارم. همکاری ما در فردوسی به همکاری مان در فيلمسازی هم کشيد و او در اولين فيلمی که می ساختم بعنوان کمک کارگردان بار زيادی را از دوش من بر داشت. سپس او برای تحصيل به انگلستان رفت و تنها يکبار او را در بازگشت به تهران ديدم. رفتارش با من هميشه آميخته با احترام و دوستی بوده است. در بيست سالی که در لندن زندگی می کردم و او هم پس از انقلاب به لندن آمده بود هرگز تماسی با هم نداشتيم جز اينکه مدتی هر دو در نشريهء «رنگارنگ» بمديريت محمود سرابی قلم می زديم. اکنون بيست سالی هم هست که در امريکا زندگی می کنم و او را فقط چند سال پيش در شيکاگو ديده ام؛ در کنفرانس سالانهء بهائيان ايران که من و او هم جزو سخنرانان مدعو بوديم. در آن ديدار هم جز احترام و محبت از او نديدم.

       می خواهم بگويم که من هيچگونه مسئلهء شخصی با آدمی به نام دکتر عليرضا نوری زاده ندارم و حتی چهار سال است که به دعوت دوست ديگرم آقای علیرضا میبدی در برنامه »نگاه» ايشان که از تلويزيون «ايران فردا» پخش می شود شرکت داشته ام؛ اما مشکل من با آقای نوری زاده، لااقل اکنون حتماً، مشکلی سياسی است که به باورهای يقينی من مربوط می شود.

 

3

       من يک سالی پس از انقلاب 57 به اين نتيجهء قطعی رسيدم که «جمهوری اسلامی» با همرديفان اش در شعار «استقلال و آزادی» نه تنها ارتباطی ندارد بلکه بر ضد هر دوی اين ها عمل می کند. تا در تهران بودم کوشيدم اين مسئله را با نوشتن مقالاتی در نشريهء «کانون نويسندگان ايران» که خود يکی از 9 نفر پايه گزاران اش بودم توضيح دهم و از يک سال و نيم بعد از انقلاب هم، که ناگزير به محل تحصيلم در لندن برگشتم، تا امروز به اين پرسش انديشيده ام که  «آلترناتيو حکومت اسلامی مستقر در ايران چه می تواند باشد؟»

       با کوشش بسيار پاسخم را در ترکيب «سکولار دموکراسی» يافته ام که سکولاريسم اش با حضور مذهب در حکومت مقابله می کند و دموکراسی اش پادزهر استبداد است.

       در اين راستا ده سال تمام هر جمعه مقاله ای نوشته ام، چندين کتاب را بچاپ سپرده ام، نشريهء اينترنتی «سکولاريسم نو» را منتشر کرده ام و، در راستای فعاليت های سازمانی هم، نخست «شبکهء سکولارهای سبز ايران» را بنيان نهاده و سپس با انتشار سندی با نام «پيمان نامهء عصر نو» به جريان پيدايش «جنبش سکولار دموکراسی ايران» پيوسته و در پنج سال اخير هم بعنوان سخنگوی آن عمل کرده و وظيفهء سردبيری پايگاه رسمی و اينترنتی اين جنبش را بر عهده داشته ام و نيز عضو کميتهء برگزاری کنگرهء سالانهء سکولار دموکرات های ايران بوده ام و از يک سال پيش هم، در پی تأسيس «حزب سکولار دموکرات ايرانيان»، در سمت رئيس شورای مرکزی اين حزب خدمت کرده ام.

       اين فعاليت ها جملگی موجب شده اند که من همه چيز، و از جمله نحوهء مبارزه با حکومت اسلامی و پيدايش جانشين استراتژيک، و به اصطلاح آلترناتيو آن، را با عينک «سکولار دموکراسی» نگاه کرده و حوادث سياسی پيرامون خود در سپهر سياسی اپوزيسيون را از ورای آن ببينم.

       به اعتقاد من، که بصور مختلفی آن را در مقاله و مصاحبه و برنامهء راديو و تلويزيونی مطرح کرده ام، حکومت اسلامی مسلط بر ايران هيچ آلترناتيوی جز يک حکومت سکولار دموکرات ندارد.

       دليلم به تعريف مورد سوء تفاهم واقع شدهء خود «آلترناتيو» بر می گردد. آلترناتيو را در فارسی به «بديل» و «جانشين» (يکی شبه عربی و ديگری فارسی) ترجمه کرده اند؛ ترجمه ای که در برخی موارد درست است و در اغلب موارد غلط. مهمترين تفاوت به اين نکته بر می گردد که اگرچه آلترناتيو می خواهد بديل و جانشين چيزی شود اما هر جانشين و بديلی لزوماً حکم «آلترناتيو» را ندارد. مثلاً در هر حکومتی، چه پادشاهی و چه جمهوری و چه هر شکل ديگر، بهر حال وقتی فرا می رسد که يکی می رود و يکی می آيد تا جانشين آن رفته شود. وليعهد را جانشين هم می خوانند. شاهی می ميرد و وليعهدش بجايش می نشيند؛ رئيس اداره ای را بر می دارند و کس ديگری را جانشين او می کنند. بطوری که می بينيم «روند جانشينی» لزوماً حکايت از «تغييری اساسی و بنيادی» نمی کند و بيشتر رسانای مفهوم «تداوم» و «استمرار» است. اما در مفهوم «آلترناتيو» اصل کار ضديت و برعکس بودن است. آنکه جانشين کسی ديگر می شود يا قرار است بشود و يا بايد بشود يا می خواهد بشود «لزوماً» بايد ضد يا برعکسِ آن که کنار گذاشته می شود باشد؛ چيزی که در منطق به آن «وضعيت مانعة الجمع» می گويند. لذا يک حکومت اسلامی ديگر، نظير جمهوری اسلامی دموکراتيکی که خانم مريم رجوی ادعای رياست جمهوری آن را دارد، به لحاظ اينکه حکومتی مذهبی است، نمی تواند آلترناتيو حکومت اسلامی فعلی باشد، هرچند که می تواند جانشين آن بشود.

       اعتقاد ديگر من آن است که اکثريت ملت ايران با پوست و گوشت و استخوان خود ضررهای وحشتناک استقرار يک حکومت اسلامی را از يکسو، و يک حکومت استبدادی را از سوی ديگر، تجربه کرده اند و چون حضور مذهب و استبداد را در حکومت نمی خواهند پس سکولار دموکرات اند، حتی اگر نه معنای سکولاريسم را بدانند و نه معنای دموکراسی را. لذا هرگونه کوشش برای جا انداختن «جانشين» های ديگری که حکم «آلترناتيو» اين حکومت را ندارند خيانت به خواسته های ملتی است که چندين بار در راستای استقلال و آزادی خود قيام کرده و خون داده و هنوز هم به استقلال و آزادی يک ملت تاريخی دست نيافته است.

       بدين ترتيب، من يقين دارم که تنها گفتمان آزادی بخش ملت ايران واجد خواستاری استقرار حکومتی سکولار دموکرات در ايران است. نيز يقين دارم که هيچ کوشندهء سياسی و راستين و ملت دوست ايرانی جرأت آن را ندارد که بگويد ملت ايران سکولار دموکراسی را نمی خواهد يا برای آن آماده نيست و بايد اول تربيت اش کرد و سپس امکان استقرار سکولار دموکراسی فراهم ساخت. هيچ تابندهء سياسی راستگوئی نيست که بگويد دموکراسی يا سکولاريسم برای ملت ايران مفيد نيست. در نتيجه، از نظر من، پذيرش يا نفی سکولار دموکراسی امروز تبديل به معياری اصلی برای تشخيص خادمان و خائنان به منافع ايران شده است.

 

4

       من می دانم که بسياری از فعالان سياسی، با اين سلسله از عقايد من آشنا هستند اما می خواهم اين نکته را روشن کنم که من نه خود را رهبر سکولار دموکرات ها می دانم و نه برای خود جايگاهی در قدرت سياسی تصور می کنم. من عمرم را کرده و آردهايم را بيخته و الکم را آويخته ام و بالاتر از جائی که بر آن ايستاده ام نه در تصور دارم و نه می خواهم. لذا آنچه در پاراگراف آخر آقای دکتر نوری زاده مرا اذيت می کند آن است که وقتی از سازمان ها و جريانات سياسی موجود در اپوزيسيون ايران نام برده می شود، و مثلاً آقای نوری زاده خواستار حضور «نمایندگان فدائیان خلق و نمایندگان جنبش سبز» می شود، نامی از سازمان های سکولاری چون حزب مشروطه ايران، يا جمهوريخواهان لائيک يا شورای ملی ايرانيان، يا حزب ايران آباد، و بخصوص نمايندگان جنبش سکولار دموکراسی ايران بميان آورده نمی شود.

       می دانم که در پاسخ من اين نکته هم می تواند گفته شود که عدم ذکر اين نام ها از سر عجله و فراموشی بوده است. اما منی که سال ها است آقای نوری زاده و مهارت اش در بياد آوردن نام ها و رابطه ها را می دانم هرگز قبول نمی کنم که اين امر حاصل «جهل» بوده است و نه «تجاهل»، همانگونه که بگوئيم حاصل مرض بوده است و نه تمارض، به معنی خود را به مريضی زدن. نه. به اعتقاد من آقای نوری زاده اسم ها را بدقت انتخاب کرده و از يکسو به عده ای باج داده و از سوی ديگر در گرد و غباری که بر پا کرده، خواسته است جريان گسترده و وسيع سکولار دموکراسی را به حاشيه و فراموشی براند.

       سکولار دموکراسی، بعنوان آلترناتيو حکومت اسلامی، خود بخود نافی جمهوری دموکراتيک اسلامی، جمهوری اصلاح طلبان اسلامی، جمهوری مورد علاقهء حاميان حکومت رحمانی اسلامی، و نظاير اينها نيز هست و در نتيجه آقای نوری زاده نمی تواند در بين نامبردگان اش از وجود برخی از آنها غافل باشد.

       در عين حال، آقای نوری زاده (که در عدم علاقهء شخصی اش به مجاهدين کمتر می توان شک کرد) در همين پاراگراف شرط و شروطی تلويجی را برای تبديل «جشن پاريس» به «جشنی ملی» می گذارد و اشاره به اين دارد که بهتر است مجاهدين «بحای چند سیاستمدار زهوار در رفته پولکی آمریکائی و اروپائی» زمينه ای برای دعوت از نامبردگان ايشان را فراهم کنند. اين سفارش، که نشان از چرخشی آرام دارد، در واقع، نافی همهء مطالبی است که آقای نوری زاده تا رسيدن به پاراگراف آخرشان دربارهء اقدام مجاهدين در پاريس نوشته اند. و اين «گردش»، اگر واقعی باشد، از نظر من نمی تواند مشمول چشم پوشی شود.

       آيا تمايلات هميشگی آقای نوری زاده به جريان اصلاح طلبی اکنون بصورت ظهور آشکار مخالفت و انکار جريان سکولار دموکراسی در آمده است؟  آيا تابستان داغی پيش روی ما است؟ آيا کسی پنجرهء خوابگاه رهبر را شبانه باز خواهد گذاشت تا «حضرت آقا» دچار سرما خوردگی شديد شده و دار فانی را ترک کند؟ آيا اعراب و اسرائيل و امريکا قصد حمله به ايران را دارند؟ آيا حکومت اسلامی فعلی فرو خواهد پاشيد و يک حکومت اسلامی تر و تميز بازرگان واره و ابراهيم يزديانهء «ملی - مذهبی» جانشين اش خواهد شد؟ آيا مجاهدين و آقای رضا پهلوی در جائی به هم خواهند رسيد؟ آيا کاک مهتدی و کاک هجری همچنان به فکر دموکراسی برای ايران و خودمختاری برای کردستان هستند يا خواست هاشان بنا بر شرايط زمانه عوض شده؟ و آيا انديشهء سکولار دموکراسی که در انقلاب مشروطه متبلور شد و در نهضت ملی جان گرفت و در 57 به سودای استقلال و آزادی همهء دست آوردهايش را به باد داد، اين بار هم بازندهء اصلی بازی خواهد شد؟

       و آيا درست نيست که اين پرسش ها را مستقيماً با آدم مطلع و حاضر در همه جائی چون دکتر نوری زاده مطرح کنيم و از او بخواهيم که براستی اگر مجاهدين «بجای چند سیاستمدار زهوار در رفته پولکی آمریکائی و اروپائی» آدم های پيشنهادی ايشان را می نشاندند «مجمعی ملی» که در آن نامی از سکولار دموکراسی برده نمی شود تشکيل خواهد شد؟ آيا يک «مجمع ملی» بوسيلهء «شخصيت ها» ملی می شود يا بخاطر اهداف و خواست ها و آرزوهای اعلام شده اش؟

       باری، تصميم من چنين است که تا آقای نوری زاده در يک برنامهء زنده (و احتمالاً با حضور من) به اين پرسش ها پاسخ ندهد و معلوم نشود که مخالفت ايشان با سکولار دموکراسی از سر چيست، از همکاری با تلويزيون ايران فردا خودداری کنم و اين رسانه را پايگاهی برای مخالفان سکولار دموکراسی بدانم.

       14 تير 1396 - دنور، کلرادو، امريکا

بازگشت به خانه