تو را در چهره های بسیار دیده ام

هنگام که بر مخافت سراشیب ها

به احتیاطم می نشستی

هنگام که بر تخت فراموشی

سفر به کشور رؤیاهایم را

به فشار دستی آسوده می کردی

هنگام که در شبانهء التماس هایم

بر دامنم می نشستی و

رشته های اندوهم را نوازش می دادی

 

موی ات گاه از طلای فلق رنگ می گرفت و

گاه سیاه تر از شب خداحافظی بود

چشم ات روشن می شد

گاه با خورشید های مردم امیدوار و

گاه، پر شده از باران،

 به تاریکی تن می داد.

 

می آمدی، در آینه های پاورچین

گم می شدی، در خلوت جام پنجره ها

گاه مرا به خانه می رساندی

از کوچه های دلگیر برگشتن از کلاس های ملول

گاه عتابم می کردی و

شعرهای سرگردانم را خط می زدی.

 

کیستی ای آنکه در نبضم خانه داری

و بر شقیقه هایم برف می باری

کیستی ای آشنای غریب

که در چهره های منتشر ات

سال هایم را

به سرانگشت حسرت

ورق می زنی؟

 

031325