چرا ساکتی
پیالهء لبریز
خورشید نشسته پشت کوه دماوند
کویر لب تشنه در اوهام آب
نالهء نواله ای در سراشیب شاید
شیدائی آبی شاید
که در چشمه غل می زند
خنکای دو پائی شاید
که بر ریگ ها روان است
بر خمیازهء زیستن کمانه زدن
بر شگفتی زنده بودن گواه بودن
و چشم فرو بستن
هنگام که رؤیا ها
مُسکن بی التیام آرزوهایند
چرا سخن نمی گوئی
ای چشمه سار واژه های خوش آهنگ
ای خوشهء آویحته از تاک تاریخ
که گوش را برای تو آفریده اند
آنگاه که در بهشتی بی رؤیا
درخت ها به آوازت دل خوش کرده بودند
می جوشی و مست می کنی
در کوچه باغ گمشدگی می رانی
و درآواز حزین ات وسوسه ای است
که پنجره ها را می گشاید
و بر لب های دوخته
گل تبسم می شکوفاند
بگو، چرا ساکتی؟
031625