جهان را من آفریدم و

گلایه ام همه از اوست

خدایش دشمن خو و انتقامجو شد

مدرسه هایش در جهل فرو رفتند و

حاکمان اش همه سوداگران وحشت شدند

 

عشق را – لابد - نیاموخته بودم

از گیاه و آینه – شاید -چندان نمی دانستم

و رودخانه هایم در کام کویر فرو نمی شدند

اگر راه و رسم گریز و سراشیب را آموخته بودم

 

نه قله می شناختم

نه دامنه های روستائی و سبز

نه سدهائی ساخته بودم

به استواری دلدادگی

و دهکده هایم در مسیل های پریشان گم شدند

 

اینک بنگریدش

خدائی که منم

استورهء نفرت و خشم

داستان سرای ویرانی

آفریینده هرچه ناخواستنی است

و بهشتم - همه - در آتش جهنم مخلد است.

 

زنجیرهائی را بنگرید که من خود بافته ام

در نوروزهای بی بهار

در روزهای دق کرده در کسوف

و در ضرباهنگ ناقوسی

که سرود پشیمانی می خواند

 

و ببینیدش

ایستاده در برابر جوحه تیرباران

آسمان بر او می گرید

زمین اخم اش می کند

و نیک می داند

که این جهان را همه خود آفریده است.

 

032025