تأسيس: 14 مرداد 1392 ـ  در نخستين کنگرهء سکولار های ايران  -همزمان با 107 مين سالگرد مشروطه 

 خانه   |   آرشيو کلی مقالات   |   فهرست نويسندگان  |   آرشيو روزانهء صفحهء اول سايت    |    جستجو  |    گنجينهء سکولاريسم نو

9 مهر ماه 1395 ـ  30 ماه سپتامبر 2016

چرا سکولاريسم آينده ايران را رقم خواهد زد؟

سام قندچی

       در سال های گذشته مبارزهء اصلي اپوزيسيون ايران عليه حکومت اسلامي مبارزه براي کسب حقوق بشر در ايران بوده است. در اين نوشتار نشان خواهم داد که، بر خلاف رژيم هاي بلوک شرق که با تمرکز مبارزه مخالفين بر روي موضوع حقوق بشر سرنگون شدند، مبارزه بر سر حقوق بشر بعنوان مبارزهء اصلي نيروهاي سياسي ايران، نه تنها به رژيم حکومت اسلامي پايان نخواهد داد بلکه حتي موضوع حقوق بشر در ايران را هم حل نخواهد کرد. اين نظر را بخاطر تفاوت اصلي وضعيت ايران با کشورهاي کمونيستي و فاشيستي سابق، که در بخش دوم اين نوشتار درباره اش بحث خواهم کرد، ابراز مي کنم.  در بخش آخر اين نوشتار هم نشان خواهم داد که در صورت عدم موفقيت سکولاريسم در ايران، مردم ما  با رسيدن به نقطهء «پايان مرگ» در جهان در سال 2025 و نيز با فرارسيدن نقطهء انفصالي در سال 2045، در تکامل بعدي بشريت به نوع جديد، با خطر جدي روبرو خواهند شد.

***

       در سال 2002 در نوشتاري در توصيف حکومت آينده نگر مورد نظرم نوشتم که شايد هيچکسي به اندازه آلکسيس دو توکويل با توصيف تفاوت رابطه دولت و مذهب در آمريکا و اروپا ، به توسعه انديشه سکولار کمک نکرده باشد، و جالب است که وي يک کاتوليک مؤمن بود، و جالب تر اينکه آقاي خاتمي در ايران از ابتداي رياست حکومت خود در سال 1997 از اين شخصيت سياسي و نويسنده فرانسوي تاريخ سکولاريسم در آمريکا ياد ميکرد، هر چند فرسنگها در سياست هاي خود از وي فاصله داشته و دارد.   عبارات زير را  توکويل در کتاب خود تحت عنوان «دموکراسي در آمريکا» در سال 1835 ، يعني حدود يازده سال قبل از به وجود آمدن اصطلاح سکولاريسم در انگليس توسط  «جرج هوليوت،» دوست و هم قطار رابرت اون، نوشته است، که بهترين توصيف سکولاريسم است:

       "در بدو ورودم به آمريکا جنبه مذهبي کشور اولين چيزي بود که توجه مرا بخود جلب کرد، هر چه بيشتر در آنجا ماندم، بيشتر نتائج سياسي اين وضعيت را ملاحظه کردم.  در فرانسه من هميشه روحيه مذهبي و روحيه آزادي را دو حرکت در جهت متضاد هم ديده بودم.  اما در آمريکا ديدم که در نهايت اين دو متحد بودند و مشترکاً بر کشور مشترکي حکم ميراندند.  علاقه من براي کشف علت اين پديده روز به روز افزايش مييافت.  براي راضي کردن خود، من از اعضأ همه فرقه هاي مذهبي سوال کردم، من بويژه از جامعه روحانيون سوأل کردم، که منبع همه مذاهب گوناگونند و بويژه در ادامه آن صاحب منفعت.  بعنوان يک عضو کليساي کاتوليک، من بويژه در ارتباط با چندين کشيش آن مذهب قرار گرفتم، که با آنان از خيلي نزديک آشنا بودم.  به هر کدام از آنان تحير خود را بيان داشتم و شک خود را توضيح دادم.  من ديدم که آنها فقط درباره موضوعات جزئي با هم اختلاف داشتند، اما همه آنها حيات صلح آميز مذهب در کشور خود را اساسأ با جدائي مذهب و دولت مرتبط ميديدند.  من حتي لحظه اي ترديد نميکنم که اين را تأييد کنم که در تمام مدت اقامتم در آمريکا حتي يک نفر از روحانيون يا مردم عادي (لائيک) را نديدم که نظري غير از اين نکته را ابراز کند....

       "مدت کوتاه سه سال نميتواند هرگز تجسم انسان را سير کند، و نه آنکه شادي هاي نا کامل اين دنيا دل وي را راضي کنند.  انسان بتنهائي، از ميان همه مخلوقات، تحقير براي وضع طبيعي زيستن را بنما ميگذارد، و در عين  تمايل بي نهايت براي زيستن، او به زندگي لعنت ميکند، در عين آنکه از نابود شدن مي هراسد.  اين احساسات متفاوت مرتباً روح وي را به انديشه به وضعيت آينده متمايل ميکند، و مذهب اين تفکرات وي را به دور دست ها ميبرد.  مذهب، به عبارت ساده نوع ديگري از اميد است.  انسانها نميتوانند اعتقاد مذهبي خود را بدون عدم انطباق فهم خود،  و يک نوع تحريف خشونت بار خصلت حقيقي خود، ترک کنند، و به طور مغلوب نشدني به احساسات وارسته خود باز ميگردند.  بي ايماني يک اتفاق است، و اعتقاد تنها وضعيت ثابت بشريت است...وقتي يک مذهب،  امپراطوري خود را تنها بر مبناي خواست فناناپذيري که در قلب هر بشري هست بنا ميکند، آن زمان ممکن است که قلمرو جهاني را بطلبد، اما وقتي که خود را به دولت متصل ميکند، بايستي که اصولي را بپذيرد که تنها در محدوده ملت معيني قابل قبولند.  در نتيجه، با ايجاد اتحاد با نيروي سياسي، مذهب اتوريته خود را بر جمعي اضافه ميکند، اما اميد حکمراني بر همه را از دست ميدهد ."(1)

       آنچه در بالا آمد،  ميتواند درباره آمريکاي امروز (يعني 150 سال پس از نوشته بالا)، نيز گفته شود، وقتي که 90 درصد مردم آمريکا ادعا ميکنند که نوعي اعتقاد مذهبي دارند.  همانگونه که برخي فلاسفه سياست نظير جان رالزJohn Rawls اشاره کرده اند، جدائي دولت و مذهب به اين معني است که پيروان هر مذهب و دکترين فلسفي اي، انتظار دارند پيروان مکاتيب ديگر، که قدرت دولت را در اختيار دارند، نتوانند از قدرت سياسي،  براي سرکوب آنهائي که مذهب ديگري دارند،  استفاده کنند.  اينکه چگونه ميتوان به چنين تعادلي رسيد،  اصل سوال عصر مدرن بوده است.

       جان رالز در کتاب سخنراني هائي درباره تاريخ فلسفه اخلاق  که در سال 2000 پيش از فوتش منتشر کرد، ملاحظات جالبي را درباره فلاسفه عهد باستان نظير افلاطون،  در مقايسه با فلاسفه مدرن نظير هيوم و کانت،  در ارتباط با سوالاتي نظير عدالت و فلسفه اخلاق طرح کرده است.  او نشان ميدهد که چگونه در مدافعات سقراط، مرکز توجه فلاسفه باستان نظير سقراط، مشخص کردن فضيلت و نيکي است، در صورتيکه براي فلاسفه مدرن نظير هيوم،  مسأله حقوق است. اين موضوع را در نوشته ديگري مفصل بحث کرده ام . (2)

       به عبارت ديگر، در يونان باستان، مذهب بر روي سنت هاي مدني متمرکز بود،  و فلاسفه منتقد،  از *دليل* براي تبيين اصول *فضيلت* و *نيکي* ياري ميجستند،  وقتي که در جستجوي عدالت بودند.  در صورتيکه در پايان فرون وسطي در اروپا، برعکس، مذهب جامعه برروي يک دکترين جامع با تعريف "فضيلت" و "نيکي" بنا شده بود، و انديشمندان مدرن از *دليل* براي تبيين اصول "حقوق" استفاده ميکردند،  وقتي در جستجوي عدالت و دولت ايده ال در اروپاي مدرن بودند.

       اين موضوع همچنين بنوعي تفاوت بين فلاسفه عصر روشنگري نظير کانت،  و فلاسفه اخلاق زمان ما، نظير جان رالز است.  کانت سعي داشت که يک دکترين جامع ليبرال را ارائه کند، در صورتيکه رالز سعي اش ارائه تئوري ليبراليسم بعنوان يک سيستم منطقي است، مثل يک الگوtemplate ، که هر ديدگاه جامع مذهبي يا فلسفي بتواند مستقلأ از آن استفاده کند.  جالب است که اين تحول در کشوري مثل آمريکا اتفاق ميافتد، که در آن جدائي دولت و مذهب  براي دو قرن اين امکان را ايجاد کرده است که دولت ليبرال چيزي نباشد که از طريق يک سيستم جامع دکترين ليبراليسم تحميل شود، و اين هم اعتباري ديگر براي قرن ها به اجرا در آوردن جدائي دولت و مذهب.  يعني برخي از پيروان ديدگاه هاي مذهبي در آمريکا، اين تئوري را بصورت يک تئوري بي طرفانه مينگرند، هرچند که از درون دکترين جامع ليبراليسم رشد کرده است.  اين نظير شکلي است که حقوق بشر در زمان ما در بيشتر نقاط جهان طرح ميشود، بصورت دستاورد بشريت.

       بطور خلاصه، ما ميتوانيم سه شکل نگريستن به ايده ال درک اخلاقي را ببينيم.  اولي سعي ميکند انسان با فضيلت بوجود آورد نظير آنگونه که افلاطون از زبان سقراط در غرب بيان کرده است، و کنفوسيوس و بسياري ديگران در شرق، و برخي در ميان ايرانيان، که فکر ميکنند تا زماني که انسان با فضيلت بوجود نيايد، هر کوششي براي دولت دموکراتيک بيهوده است.  دومين نگرش،  ديدگاه فلاسفه روشنگري نظير کانت است،  که سعي ميکرد دکترين جامع فلسفي براي دستيابي به *حقوق* در دولت دموکراتيک طرح کند.  آنها کساني بودند که اين را ه را ادامه دادند و مبناي اصول قضائي مدرن را در عصر مدرن بوجود آوردند.  بهترين نمونه آن هم جان استوارت ميل.  و بالاخره نگرش سوم، نگرش فلاسفه عصر ما نظير جان رالز است، که اساسأ سعي کرده اند منصفانه بودن و عدالت را مستقل از دکترين جامع فلسفي ليبراليسم، بصورت يک الگوtemplate طرح کنند.  اساسأ حقوق بشر ، همانگونه که بروشني در اعلاميه جهاني حقوق بشر آمده است، آنچيزي است که هر جامعه اي براي ورود موفقيت آميز به عصر مدرن نياز داشته است.

       به همين خاطر در واقع تفاوت بزرگي بين مسيحيان و مسيحيت است و تفاوت بسيار بزرگي بين مسلمانان و اسلام است. مسلمانان يا مسيحيان از کشور به کشور بر مبناي رشد سکولاريسم و کلاً رشد جامعه مترقي تر يا واپسگرا تريند و لزوماً اين ربطي به اين ندارد که به شاخه مثلاً پروتستان يا کاتوليک مرتبط باشند. يعني لزوماً مرتبط به تاريخ خود مذهب نيست، اقلاً نه مستقيم.

***

       اما در جوامع کمونيستي با وچود آنکه کاملاً ديدگاه مذهبي را کنار گذاشتند ايدئولوژي آنها خود نظير مذاهب قرون وسطائي سايه دولتي تام گرا را بر جامعه گسترد که انسان کمونيست صاحب فضيلت تصور ميشد و گوئي دوباره بحث حقوق هيوم و کانت از اين جوامع رخت بر بست و نظريه افلاطون باز گشت. اولين منقدين کمونيسم نظير لوکاش، اتوپيسم کمونيستي را مسؤل اين مصيبت اعلام کردند. اما آيا ليبراليسم غرب هم ابتدا در عالم تخيل نبود و آيا آنهم نوعي اتوپيسم نبود؟  پس چرا ليبراليسم به چنان مصيبتي دچار نشد. حتي اولين منقدين ليبرال نظير برتراند راسل که از کمونيسم نقد ميکردند نيز اتوپيسم را دليل اصلي سرنوشت کمونيسم ميديدند و اين موضوع را در نقد تاريخي راسل به توماس مور به وضوح مي شود ديد. (3)

       اما پاسخ اين سؤال را نسل بعدي منقدين کمونيسم و در رأس آنها کارل پاپر داد و بعدها تاريخ نويساني نظير کولاکوسکي از نظر تاريخي مدون کردند. پاپر نشان داد که مسأله اصلي عدم رشد جامعه باز بوده است و نه اتوپيسم. يعني اگر دقت کنيم  رهبران روسيه حتي همه نظريات مارکس هم برايشان قابل مشروعيت بخشيدن به دولت تام گرا نبود و لبنينيسم را برگزيدند که برداشت معين مارکس در نقد برنامه گوتا را بر برداشتهاي ليبرالي نوشته هاي ديگر مارکس ارجحيت ميداد.

       يعني نه تنها ليبراليسم جان لاک بلکه حتي ليبراليسم موجود در مارکس نيز که بسياري از احزاب سوسيال دموکرات برگزيدند، براي ايجاد دولت تام گراي شوروي قابل استفده نبود. در صورتي که ليبراليسم جان لاک و بخش ليبرالي مارکس هم ميتوانستند اتوپي خوانده شوند. حتي بسياري از کشورهاي ضد کمونيستي سکولار در دنيا نظير ترکيه از اتوپي ناسيوناليستي براي مشروعيت دولت تام گرا سود جستند.

       بنابراين تنها داشتن اتوپي بخودي خود نيست که به نتيجه دولت تام گرا ميانجامد بلکه قبول تئوري دولت تام گرا اسباب چنين تحولي در اين سيستم هاي دولتي غير مذهبي شده است. در واقع هم ليبرالهاي کشورهاي غربي و هم کمونيستهاي کشورهاي بلوک شوروي و هم سکولارهاي ناسيوناليست ترکيه اقليت کوچکي در جامعه خود بودند و اکثريت در همه اين جوامع مردم مذهبي بودند. آنچه سيستم ليبرالها در کشورهاي غرب را دموکراتيک کرد و آن دومي ها را از دموکراسي جدا کرد قبول طرح هاي جامعه باز بود که بر عکس تصور عاميانه دموکراسي بمثابه حکومت مردم *نبوده* بلکه آنگونه که پاپر به خوبي نشان ميدهد قضاوت مردم در سيستم کنترل و توازن است  که تفاوت آن دو است. (4)

       به عبارت ديگر کشورهاي کمونيستي يا فاشيستي حتي از نوع ترکيه سکولار، داشتن حکومت ايدئولوژيک مسأله شان نبوده بلکه تئوري هاي راهنمايشان دولت تام گرا بوده چرا که حتي دولت هاي ليبرال را ميشود به نوعي گفت ايدئولوژيک هستند حتي اگر امروز با آنچه رالز ميگويد بدون ليبراليسم بمثابه سيستم جامع قابل تبيين باشند، و اکثريت افراد غير مذهبي سامان دهنده آنها درصد کوچکي از مردم هستند.

       چرا اين بحث  انقدر مهم است؟ به اين خاطر که اگر توجه کنيد کشورهاي سوسياليستي با وجود 80 سال کوشش مدوام ايدئولوژيک توسط شوروي حتي نميشد گفت که 5 درصد جامعه تعلق مذهب گونه به ايدئولوژي کمونيسم پيدا کردند. در صورتيکه هم در کشورهاي کمونيستي و هم در کشورهائي که تئوريهاي ليبرالي جان لاک پيروز شدند، درصدعظيم مردم تا حدود 90 درصد کماکان به يک مذهب معين خود را متعلق ميبينند که نه ليبراليسم است و نه کمونيسم و مذاهب تاريخي قرون وسطي هستند که ميشود گفت ارثيه طفوليت بشريت هستند که نظير بسياري شعائر ملي و اساطيري در جشن ها و امثالهم با بشريت امروز کماکان مانده اند و بعيد بنظر ميايد که در نيم قرن آينده هم اين وضعيت تغيير چشمگيري کند.

       يک نتيجه اين واقعيت نحوه سقوط کمونيسم و مبارزه حقوق بشر در کشورهاي بلوک شرق بود. در اين کشورها اصل سکولاريسم در سيستم پذيرفته شده بود و حتي بيشتر از غرب. ولي تعلق ايدئولوژيک حکومت گران به نظريات تام گرا نتيجه اش جامعه بسته بود. تأثير مبارزه براي حقوق بشر بر روي درصد کوچک مردم که به کمونيسم بصورت مذهب نگاه ميکردند دموکراتيزه کردن آن مذهبشان بود نظير الکساندر دوبچک ها و از آنجا که خود اين ها درصد کوچکي از جامعه بودند نيروي آنها به معني تمديد عمر حکومت کمونيستي نبود. بعوض براي 90 درصد جامعه که از نظر عقيدتي قرابتي با کمونيسم نداشتند حقوق بشر به معني نفي دولتي بود که با اعتقادات آنها در تضاد بود. به همين علت مبارزه براي حقوق بشر مبارزه اي بنيان فکن براي فاشيسم و کمونيسم شد.

       چنين مبارزه براي حقوق بشر در قرون وسطي  نميتوانست براي کليساي کاتوليک بنيان فکن شود و حداکثر به رفرم ديني منجر ميشد همانطور که قرن ها در اروپا چنين شد چرا که مذهب مسيحيت فقط مذهب يا ايدئولوژي دولت نبود بلکه مذهب بيش از 90 درصد مردم بود. در نتيجه بالاخره هم مبارزه براي جدائي دولت و کليسا بود که به دولت هاي مذهبي پايان داد و حتي دستيابي به حقوق بشر در اروپا نه در پرتو جنبش هاي اوليه رفرماسيون بلکه بعد از استقرار جدائي دولت و مذهب بدست آمد يعني دستيابي به حقوق بشر از کانال جدائي دولت و مذهب بدست آمد. البته حنبش هاي الحادي رنسانس هم در کنار رفرماسيون بودند ولي آنها هم نقش فرعي بازي کردند. چرا؟

       در واقع پاسخ به اين چرا و نکته قبلي درباره قرون وسطي در رابطه با وضعيت ايران بسيار درس آموز هستند.

       چرا جنبش هاي الحادي و جرياناتي نظير شيطان پرستان در زمان رنسانس آنقدر اهميت نداشتند.  دليلش اين است که بالاخره هنوز که هنوز است درصد کسانيکه در اروپا مسيحي نيستند يا در خاورميانه مسلمان نيستند خيلي ناچيز است. در نتيجه نفوذ فکر علمي نه از طريق رد کردن مذاهب که بشکل ارثيه اي از قرون وسطي مثل اعتقاد به بابا نوئل با عامه مردم در اروپا و خاورميانه مانده است، و شايد دليل اين پايداري مذاهب را هم الکساندتوکويل که در ابتدا ذکر کردم خوب گفته باشد و علل پايه اي تر آنرا هم در جاي ديگري بحث کردم (5)،  بلکه اينکه در عين پايداري چنين اعتقادات ارثيه قرون وسطي بشريت در عرصه سياست و اخلاق و اقتصاد توانسته علمي بيانديشد و بقول دکارت در گفتمان متد مستقل بر مباني عقلي بيانديشد بدون آنکه در عرصه هاي متافيزيک و تجمع هاي انساني نشير کليسا ها که بقول رورتي نقشي مانند خيريه پيدا کرده اند تغييري بوجود آيد.(6)

       در نتيجه اين دو عامل يعني اهميت فعاليت براي سکولاريسم و عدم اهميت مبارزه براي نابودي مذاهب راهگشاي جامعه نوين بوده است.  در ايران نيز اگر مبارزه اصلي براي حقوق بشر شود، 90 درصد جمعيت که به اسلام خود را متعلق ميبيند سعي در درک دموکراتيک از اسلام پيدا خواهند کرد که به *دوام* رژيم مذهبي ياري خواهد کرد، چرا که درصد آنهائي که به مذهبي تعلق ندارند هر قدر هم افراد ضد مذهبي کوشش کنند درصد بسيار کوچکي از جامعه خواهد بود.

       اين موضوع همانطور که گفتم نفاوت اصلي با کشورهاي کمونيستي است که در آنها کمونيسم هيچگاه در صد حتي قابل ملاحظه اي از مردم نشد.

       در نتيجه استراتژي نيروهاي سياسي ايران که در 25 سال گذشته سعي اصلي شان را بر مبارزه براي حقوق بشر در ايران گذاشته اند حتي به آن نتيجه هم نخواهد رسيد. همچنين آنها که سعي خود را براي نابودي اسلام ميگزارند در واقع خود را از مردم ايزوله ميکنند و نه آنکه به عمر حکومت اسلامي پايان دهند. به هيمن دلائل مبارزه براي سکولاريسم را مبارزه اصلي مسالمت آميز براي پايان دادن به حکومت اسلامي و برقراري حقوق بشر در ايران ميبينم.

****

       اما جدا از همه اين بحث ها خطر ديگري براي ايران در صورت عدم پيروزي سکولاريسم وجود دارد. در نوشتار ديگري و در مصاحبه اي اخيراً اشاره کردم که بشريت تا 20 سال ديگر به مرگ پايان خواهد داد و تا سال 2045 نقطه انفصالي خواهد بود که بعد از آن تاريخ، انساني که هنوز در محدوده بيولوژيک بماند قابليت رقابت با انسانهائي که ديگر نوع متکامل تري خواهند بود بااستفاده از کليه مصنوعي گرفته تا سيستم جديد تغذيه، بدون غذا خوردن، همانظور که امروز ديگر سکس در جوامع بشري اساساً براي توليد مثل نيست. ديگر حتي گوشت بدن کلون کل حيوان قابل کلون سازي قابل توليد خواهد بود که به کشتار حيوانات هم پايان ميدهد و امکانات تازه تغذيه. به هر حال جزئيات اين تحولات را در جاي ديگر توضيح داده ام. (7)

       حالا جامعه اي مثل ايران که تحت حکومت اسلامي است نه تنها جلوي پيشرفت هاي اجتماعي و اقتصادي را ميگيرد که امروز شاهد قوانين اسلامي درباره سفر زنان و بهره اسلامي بانکها هستيم بلکه عدم رشد سکولاريسم و تحميل قوانين مذهبي از سوي دولت اجازه برداشتن گامهاي فراسوي انسان بيولوژيک را نميدهد که فقط يک ذهن سکولار که مذهب را امري خصوصي ببيند ميتواند به آن بپردازد نه دولتي که ميخواهد مذهب را فرمانرواي عرصه عمومي نگهدارد. در واقع رشد حقوق فردي در کشورهاي سکولار با وجود ادامه حيات مذاهب ارثيه قرون وسطي در عصر مدرن، اجازه داد که مردم در عين حال جلوي تکامل جامعه و خود نايستند. اين وضع در تکاملي که در نيم قرن آينده در پيش رو داريم بسيار پر اهميت تر بوده و يک دولت مذهبي ميتواند به اين معني باشد که مردم کشوري به سرنوشت مناطقي از جهان که در آنها نسل هائي از ميمونها در ساوانا عقب ماندند وقتي ميمون هاي ديگري دنياي کهن را به مدد ابزار سازي پشت سر ميگذاشتند و انسان شدند.  دولت حکومت اسلامي با ممانعت از رشد جامعه ايران به جامعه اي سکولار مردم ما را با چنين خطري در چهل سال آينده روبر و ميکند.

سام قندچي، ناشر و سردبير ايرانسکوپ

 5 دي 1386 - December 26, 2007

___________________________________

1-کتاب دموکراسي در آمريکا، Alexis de Tocqueville ص 319-322 متن انگليسي

2. http://www.ghandchi.com/295-ghAnoon.htm

3. http://www.ghandchi.com/468-AyandehnegariChist.htm

4. http://www.ghandchi.com/313-Judgment.htm

5. http://www.ghandchi.com/363-GodAndUs.htm

6. http://www.ghandchi.com/412-PowerReligion.htm

7. http://www.ghandchi.com/487-PayaneMarg.htm

http://www.ghandchi.com/491-SecularismFuturism.htm

 

بازگشت به خانه