تأسيس: 14 مرداد 1392 ـ  در نخستين کنگرهء سکولاردموکرات های ايران  -همزمان با 107 مين سالگرد مشروطه 

  خانه   |    آرشيو صفحات اول سايت    |   جستجو در سايت  |  گنجينهء سکولاريسم نو

14 شهریور ماه 1401 - 5 ماه سپتامبر 2022

قطارِ لنین

(بازنشر بمناسبت مرگ میخائیل گورباچف)

مجید نفیسی

و ناگهان او را دیدم

در قطاری که شبانه

از آلبانی به شیکاگو می رفت.

 

من از کانادا می آمدم

و افسونِ دخترِ کُبِکی

هنوز با من بود.

 

نزدیک دریاچهء مرزی شامپلین

بلوطی کهن، راه را بر ما بست.

هر دو از قطار پیاده شدیم

و او در زیرِ تگرگ

از هیولای ترسناکی سخن گفت

که در دریاچه ی شامپلین زندگی می کند

و مانند لویاتانِ کتاب ایوب

کسی را یارای برابری با او نیست.

 

در تاریکی، جای خالی را شناختم

و پرسیدم: "ایز دیس تِی کِن؟"(1)

صدایی بلند گفت: "نُ!"(2)

چهره اش را نمی دیدم

اما در صدایش

قاطعیت یک کشیش نهفته بود.

 

در برابر هر پرسش من

دکمهء چراغ را می فشرد

نقشهء راه های قطار را می گشود

و با دقتی تمام

انگشت اش را روی آن می گذاشت.

 

وقتی دانست ایرانی هستم

از انقلاب سخن گفت

و گروگانگیری را ستود؛

اما وقتی گفتم همسرم

بجرم ارتداد تیرباران شده

تنها به امیر افغان اشاره کرد

که استالین در هزار و نهصد و بیست و چهار

او را ضد امپریالیست خوانده بود.(3)

 

مسافران همه خواب بودند

و تنها صدای او تاریکی را می شکافت.

کتابداری بود بازنشسته

عضو حزب کمونیست آمریکا.

گورباچُف را خائن می خواند

و داشت به مینیاپولیس می رفت

تا در نشستی شرکت کند.

 

در روشنایی کمرنگ بامداد

صدایی از بلندگو گفت:

"وِیک اپ! وِیک اپ!

اِسمل دِ کافی! اِسمل دِ کافی!"(4)

او در پچپچهء بامدادی گم شد

اما کتاب اش را جا گذاشت.

 

در شیکاگوی بادی پیاده شدم

و قطاری را گرفتم

که به کالیفرنیای آفتابی می رفت.

کنار پنجره کتاب اش را باز کردم:

 

"لویاتان"، فلسفهء سیاسیِ هابز

که در آن، افراد برای گریز از آشوب

از آزادی های فردی می گذرند

و خود را به هیولای حاکمیت می سپرند.

 

"آیا می توانی لویاتان را به قلاب کِشی

و زبان اش را با طناب ببندی؟

آیا می توانی در بینی اش ریسمان کِشی

یا آرواره اش را با نیزه ای سُفت کنی؟

اگر دست بر او نِهی

پیکاری فراموش ناشدنی خواهی داشت

که هرگز تکرارش نخواهی کرد.

امید به مهارش بیهوده است

چرا که هیبت اش تو را می گیرد."(5)

سرانجام در کوه های پُر برفِ راکی

کتاب را بستم و پنجره را گشودم

و از بوی زردکوه آکنده شدم.

 

خواننده!

اکنون که این شعر را می نویسم

از شکست کودتای اوت در روسیه

نزدیک به یک ماه می گذرد.

من در این روزها

پیوسته به فکر قطاری بوده ام

که لنین را، با لباس مبدل

از فنلاند به روسیه برد

تا انقلاب اکتبر را رهبری کند

و قدرت دولتی را بدست گیرد.

 

شاید شبح او هنوز هم

در قطارهای شبانه

از این سو به آن سو می رود

تا به مسافرانی که پیاده می شوند

گوشزد کند که راه قدرت

همچنان ادامه دارد.

نوزدهم سپتامبر 1991

___________________________________________

1- "آیا این جا گرفته شده؟"

2- "نه!"

3- نگاه کنید به "مبانی لنینیسم"، بخش ششم: "مساله ی ملی" – نوشتهء ژوزف استالین

4- "بیدار شو! قهوه را بو کن!"

5- کتاب مقدس، ایوب 41: 2،1،8 و 9.

 

بازگشت به خانه