خانه   |   آرشيو کلی مقالات   |   فهرست نويسندگان  |   آرشيو روزانهء صفحهء اول سايت    |    جستجو  |    گنجينهء سکولاريسم نو

جمعه 5 ارديبهشت ماه 1393 ـ 25 ماه آوريل  2014

نقش ویرانگر ملی- مذهبی ها در گذشته

و نقش سازندهء آنان در آیندهء ایران

مهدی مظفری

mehdi@ps.au.dk

هفتاد سال از تءسیس حزب توده می‌گذرد. یکی از تبعات بسیار مهم تأسیس این حزب، که کمتر مورد بررسی قرار گرفته، به وجود آمدن جریانی است که امروز به نام ملی– مذهبی معروف است. پیدایش جریان ملی– مذهبی واکنش مستقیم گروهی از اسلامگرایان شهرنشین بود در برابر نفوذ چشمگیر حزب توده در بین جوانان و به ویژه دانشجویان.

این اسلامگرایان هم از روحانیون سنتی متمایز بودند و هم از اسلامگرایان افراطی. اینکه روحانیون سنتی با حزبی که بر اساس مادی‌گری و مارکسیسم– لنینسم بنا شده مخالف باشند، امری طبیعی بود. اما از روحانیون سنتی کار چندانی برنمی‌آمد زیرا نفوذ آنان گذشته از مراکز روستایی، به بازاریان و طبقات سنتی ِ غالباً فرودست شهری محدود بود و از نفوذ چندانی در بین جوانان و دانشگاهیان و آموزگاران و کارمندان برخوردار نبودند.

اسلامگرایان افراطی پیرامون آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی، که یک روحانی غیر حوزوی بود، گرد آمده بودند. این گروه مرکب بود از برخی طلبه‌های تندرو مثل روح‌الله خمینی و بخش قلیلی از جوانان بازاری. فدائیان اسلام، به رهبری (مجتبی میرلوحی، معروف به) نواب صفوی، بازوی کارآ و مسلح این گروه بود. برای اینان، حزب توده مسئلهء درجه اول نبود. اینان تحت تاثیر افکار "حسن البنا موسس اخوان ‌المسلمین در مصر، در پی ایجاد حکومت اسلامی بودند و لاغیر. این است که بین اسلامگرایان افراطی و حزب توده حتی تا چند سال پس از انقلاب اسلامی 1357، اصطکاک چندانی روی نداد. به‌عکس، همگان شاهد همکاری عملی حزب توده و این گروه بودند. چه در ضدیت با دولت دکتر محمد مصدق و چه در انقلاب اسلامی که تا چند سال پس از انقلاب نیز ادامه داشت.

در این میان، نقش اسلامگرایان معتدل، یعنی همین "ملی– مذهبی‌ها" و "نواندیشان مذهبی" در سال‌های پس از شهریور 1320 حائز توجه و دقت خاص است. این گروه مرکب بود از برخی استادان دانشگاه، معلمان، مهندسان، پزشکان، کارمندان و بخش قابل توجهی از بازاریان و دانشجویان دانشگاه و دانشسرای عالی. به مقتضای شغلی، این گروه رو در روی حزب توده قرار داشت. زیرا حوزهء نفوذ و عملیات و عضوگیری هر دو تا اندازه زیادی یکسان بود. مهندس مهدی بارزگان در مدافعات خود در دادگاه تجدید نظر ویژهئ دادستانی ارتش (خرداد 1343) به تفصیل از کارشکنی‌ها و اعتصابات دانشجویان توده‌ای دانشکدهء فنی، به ویژه دانشجویان افسری، صحبت می‌کند و روی نقش مخرب اولین فرمانده مسئول دانشجویان افسری تکیه می‌کند. آن فرمانده، سروان خسرو روزبه آن زمان بود.

برای مقابله با حزب توده، ملی– مذهبی‌ها، تحت هدایت مهدی بازرگان و یدالله سحابی، یک مبارزهء تبلیغاتی همه‌ جانبه را آغاز کردند. انتشار مجلهء وزین «گنج شایگان» یکی از اولین اقدامات بود. به همین روال، انجمن‌های اسلامی دانشجویان، مهندسان، پزشکان و معلمان تشکیل شد. به گفتهء مهندس بازرگان، انجمن اسلامی دانشجویان در سال 1321 یعنی یک سال پس از تأسیس حزب توده تأسیس شده‌است. بازرگان می‌گوید: این انجمن «در سال 1321 و بدون اینکه آقایان (محمود) طالقانی و دکتر (یدالله) سحابی و بنده از آن اطلاعی داشته باشیم در دانشکدهء پزشکی به دنیا آمد» (مدافعات، ص 26)، و می‌افزاید «به دنیا آمدن آن جنبهء دفاعی و عکس‌العمل مبارزه‌ای داشت. در دانشگاه تهران دو دسته به کار افتاده و در میان جوانان ما سخت تبلیغ می‌کردند: توده‌ای‌ها و بهائی‌ها. مخصوصاً برای دانشجویان غریبِ شهرستان‌ها، عرصه را خیلی تنگ می‌کردند» (همانجا).

مرام انجمن عبارت بود از:

1- اصلاح جامعه بر طبق دستورات اسلام،

2- کوشش در ایجاد دوستی و اتحاد بین افراد مسلمان مخصوصاً جوانان روشنفکر،

3- انتشار حقایق اسلامی به وسیله ایجاد مؤسسات تبلیغاتی و نشر مطبوعات،

4- مبارزه با خرافات (همانجا).

مهندس بازرگان، که رئیس دانشکده فنی شده بود، از مقام خود بهره گرفت و اولین نمازخانه را در همان دانشکده راه انداخت و همواره این کار را از افتخارات خود برمی‌شمرد. بعدها محمدرضا شاه روی دست بازرگان زد و مسجد بزرگ دانشگاه را ساخت؛ سپس خمینی روی دست هر دو بلند شد و تمام دانشگاه را مسجد کرد.

در اینجا لازم است به جایگاه مهم ملی– مذهبی‌ها در مشهد اشاره کرد. در آنجا، برای مقابله با حزب توده، محمد تقی شریعتی به همراه برخی از افراد بخش خصوصی مثل آقای طاهر احمدزاده و بازاریان، آموزگاران و کارمندان، «کانون نشر حقایق اسلامی» را پایه گذاشت. این کانون را می‌توان بزرگترین سنگر ملی– مذهبی‌ها، نه تنها در مشهد بلکه در سراسر ایران به شمار آورد.

این روال ادامه داشت تا آغاز نهضت ملی شدن نفت. پس از روی کار آمدن دولت مصدق، تمامی ملی– مذهبی‌ها به طرفداری از مصدق برخاستند. نکتهء جالب اینکه محمد تقی شریعتی نامزد نمایندگی مجلس هفدهم شد. رقیب او یک روحانی بود: شیخ محمود حلبی، بنیانگذار بعدی (انجمن) حجتیه. انتخابات مشهد ملغی شد.

دانشگاه درست شده بود تا علم را از حوزه‌های دینی، که خود را ـ به نیرنگ ـ «حوزه‌های علمیه» می‌نامند، رها کند.

در زمان مصدق، بازرگان برای مدت کوتاهی به معاونت وزارت فرهنگ منصوب می‌شود. سپس واقعه‌ای رخ می‌دهد که شخصیت بازرگان به ‌عنوان یک فرد صد در صد دیندار و مومن و حتی خرافی رو می‌نماید؛ همان شخصیتی که بعدها موجب بزرگترین و خطیرترین اشتباهات بازرگان می‌شود. دکتر مصدق، بازرگان را برای ریاست هیئت مدیره موقت شرکت ملی نفت و ماموریت خلع ید از شرکت سابق نفت برمی‌گزیند. فکر می‌کنید در آن شرایط بحرانی، بازرگان در برابر این گزینش چه واکنشی نشان می‌دهد؟ از زبان خود او بشنوید: «قبولی خود را مشروط و موکول به استخاره از قرآن کردم» (مدافعات، ص 44).

سر آدمی دود می‌کشد! چگونه شخصیتی آزاده، ایران ‌دوست و آزادیخواه، پیشنهاد رهبر ملی ایران را موکول به استخاره می‌کند؟

رضاشاه، بازرگان و امثال او را با مالیات قند و شکر (پول نفت که نبود) به اروپا می‌فرستد و، به قول خود بازرگان، در مراسم خداحافظی به آنان می‌گوید: «یقیناً تعجب می‌کنید ما شما را به کشوری می‌ فرستیم (فرانسه) که رژیم آن با ما فرق دارد. آزادی و جمهوری است. ولی وطن ‌پرست هستند. شما هم وطن ‌پرستی و علوم و فنون به ایران سوغات خواهید آورد» (مدافعات، ص 10).

در بازگشت به وطن، بازرگان استاد دانشگاه می‌شود، رئیس دانشکده می‌شود، معاون وزیر می‌شود و حالا نخست ‌وزیری به بزرگی مصدق به او یک مأموریت ملی و میهنی پیشنهاد می‌کند که برود و از منافع مردم ایران در برابر استعمار انگلیس پاسداری کند و او به استخاره متوسل می‌شود! فرض کنیم استخاره بد می‌آمد، بازرگان چه می‌کرد؟ اینجاست که بازرگان باورهای دینی را ـ که در اینجا ممکن است خرافهء مطلق هم به شمار آید ـ با امر حکومتی و منافع ملی به هم می‌آمیزد و متأسفانه این راه را ادامه می‌دهد و با دست خود، کشور و ملت را عملاً به اسارت اسلامگرایان افراطی در می‌آورد.

با کودتای 28 مرداد، دولت ملی مصدق سقوط می‌کند. یکی از دلایل سرنگونی مصدق آن بود که وی آگاهانه و با عزم راسخ اجازه نداد آیت الله کاشانی در امور دولت دخالت کند. مصدق، سفارش‌ نامه‌های متعدد و گاه روزمرهء کاشانی را به دور انداخت. او معتقد بود که منشاً حاکمیت، ملت است و روحانیون نباید از ورای ملت در امور حکومتی دخالت کنند. مصدق ملی بود، نه ملی– مذهبی. او به تمام معنا، لیبرال، دموکرات و سکولار بود. مسلمان بود اما اسلام در برنامه و رفتار حکومتی او جایی نداشت. در سرتاسر زندگی سیاسی مصدق، جایی پیدا نمی‌شود که او خواسته باشد احکام اسلامی را اجرا کند. این بود که مصدق در بحرانی ‌ترین دوران‌ها، عملاً تن به سقوط داد اما زیر عبای کاشانی نرفت.

بعداز 28 مرداد، نهضت مقاومت ملی تشکیل شد. ملی– مذهبی‌ها مصدقی باقی ماندند. پیرامون یاران مصدق گرد آمدند و، با پشتیبانی شخصیت‌هایی مثل آیت‌الله سید رضا زنجانی که روحانی با نفوذ اما غیر حوزوی بود، مبارزه را آغاز کردند. یازده استاد دانشگاه، از جمله مهندس بازرگان، طی بیانیه‌ای به قرارداد کنسرسیوم اعتراض کردند و از دانشگاه اخراج شدند. به یاد آن یازده نفر، مهندس بازرگان شرکت مقاطعه‌کاری «یاد» را تأسیس کرد. در تمام این سال‌ها، مصدق به عنوان نماد و رهبر مبازرات آزادیخواهی ملت ایران همچنان باقی ماند. حبس‌ها و اخراج‌ها و محرومیت‌ها به ارادهء ملّیون تزلزلی وارد نیاورد و راه مصدق ادامه پیدا کرد.

جبههء ملی، که "نهضت مقاومت" برآمده از آن بود، با تمام ضعف‌ها و کاستی‌ها، یکی از شاهکار های سیاسی دوران معاصر ایران بود. هنوز هم پس از گذشت سی و سه سال از انقلاب اسلامی و به رغم تجربه‌های متراکم، ایرانیان موفق نشده‌اند، جبهه‌ای معادل جبههء ملی ایجاد کنند. جبههء ملی، همانگونه که از نام آن بر می‌آید، جبهه‌ای بود "ملی" مبتنی بر نیروی ایرانی برای ایرانی. همهء نیروهای ایرانی یعنی غیر وابسته به خارج در آن جمع بودند. لیبرال، سوسیالیست، محافظه‌کار، سوسیال دموکرات، استادان دانشگاه، روحانیون، بازاریان، کارمندان، وکلای دادگستری، کارگران، معلمان، دانشجویان، روزنامه‌گاران، همه و همه. این جبهه نمی‌توانست چیز دیگری باشد جز سکولار و دموکرات.

در دوران "نهضت مقاومت"، افراد و گروه‌هایی که پس از انقلاب اسلامی عنوان "ملی– مذهبی" بر خود نهادند [من چاره‌ای ندارم جز اطلاق این عنوان به دوران قبل از انقلاب] اینان نیز عملاً سکولار بودند و از اسلامگرایان افراطی فاصله گرفتند. جز کسانی مثل آیت الله سید محمود طالقانی که با رهبران فدائیان اسلام رابطه داشتند؛ آن هم شاید از روی انساندوستی و پناه دادن به نواب صفوی و همراهان اش که تحت تعقیب رژیم شاه بودند.

دلیل سکولار بودن عملی آنها اینکه اینان به جای رفتن به سوی یک رهبر مذهبی کلان مثل آیت‌الله کاشانی به طرف یک رهبر ملی و سکولار یعنی مصدق روی آوردند. نگارنده خود شاهد عینی این موضع‌گیری بودم. پس از 28 مرداد شبی در «کانون نشر حقایق اسلامی»، مرحوم محمد تقی شریعتی طبق مرسوم سخنرانی می‌کرد. سخنرانی وی به میانه رسیده بود که ناگهان در باز شد و آیت‌الله کاشانی همراه چند تن سر زده وارد مجلس شدند.

وقتی شخصیتی به شهرت آیت‌الله کاشانی وارد مجلس می‌شود، مرسوم است که سخنران مکث کند و او و حاضران بلند شوند و به احترام آن شخصیت، صلوات بفرستند. من که در فاصلهء کوتاهی با سخنران بودم، دیدم که مرحوم شریعتی که انتظار ورود چنین میهمانی را نداشت و در چهره‌اش نارضایتی کاملاً آشکار بود، در سکوت محض و بسیار سرد حاضران، بدون ذکر کلمه‌ای، سری بسوی کاشانی به علامت خوش آمد تکان داد و بلافاصله به سخنرانی ادامه داد. روشن بود که چنین برخوردی چه معنایی داشت. از نظر کاشانی، این کار یک توهین بود. مضافاً اینکه او که از کودتا غنیمتی بدست نیاورده بود، بر آن بود که با این سفرها نفوذ از دست رفته خود را بازیابد. آن شب، شریعتی آب پاکی روی دست کاشانی ریخت و به او فهماند که به آدرس اشتباهی آمده: «کانون، خانه مصدق است».

این هم یک واقعیت تاریخی است که روابط شریعتی‌ها (پدر و پسر) هیچگاه با آخوندها خوب نبود. در آن زمان، آیت الله العظمی سید هادی میلانی یکی از پرنفوذترین مقامات روحانی بود که در مشهد سکونت داشت و به آیت‌الله «غیر دستگاهی» معروف بود و از این جهت مورد احترام ملیون. با اینهمه روابط محمد تقی شریعتی و میلانی هیچگاه نه گرم بود و نه صمیمانه. بیشتر یکدیگر را می‌پائیدند تا روابط دوستی و همکاری با هم داشته باشند. انتقادات، نیشخندها و ریشخندهای علی شریعتی به «اصحاب تزویر» و «شیعهء صفوی» و واکنش‌های خصمانه شیخ مرتضی مطهری به او که شهره عام است و بی نیاز از تفصیل.

آیت الله خمینی هم هیچ یک از شریعتی‌ها را بر نتافت و فقط از سر زبان از درگذشت علی شریعتی اظهار تاسف کرد. خمینی باهوش‌تر از آن بود که خطر را احساس نکند و نداند که شریعتی‌ها با اسلام آخوندی سر سازگاری ندارند. این امر در مورد مهدی بازرگان و یدالله سحابی کمتر صادق است. برداشت اینان از اسلام کمتر واقع‌گرا و بیشتر آرمان ‌شهری است. شاید به این خاطر که آشنایی و پیوند آخوندی نداشتند و به اصطلاح صابون آخوندها به جامه‌شان نخورده بود.

دراینجا برای رفع هر گونه سوءتفاهم، باید بگویم که من نه‌ تنها با آرا و نظرات علی‌ شریعتی‌ موافق نیستم بلکه مخالف آنها هستم. قصد من در این نوشته نشان دادن روند اسلامی کردن جوانان است و نه‌ بحث در ماهیت نظرات شریعتی‌.

به هرحال، در دوران نهضت مقاومت، به موازات ادامهء راه مصدق، روند اسلامی شدن دانشگاه ادامه پیدا کرد. منظور، دانشگاه تهران است. چون در آن زمان، دانشگاه‌های دیگر نوپا بودند و فارغ از ایفای نقش سیاسی چشمگیری. جلسات ماهانهء انجمن‌های اسلامی گوناگون مرتب تشکیل می‌شد. علاوه بر این، رفتن شب جمعه به مسجد هدایت به امامت آقای طالقانی رسم ثابت شد. اعیاد مذهبی نیز بهانه‌ای بود برای گردهمایی‌های گسترده که بعضی مواقع به برخورد یا ممانعت نیروهای انتظامی می‌انجامید.

برنامهء تازه‌ای هم درست شد و آن افتتاح باب مراوده میان دانشجویان دانشگاه و حوزهء قم بود که طی آن، هر چند بار، دانشجویان به قم می‌رفتند و با طلاب جوان و به اصطلاح آن روز «روشن» ملاقات می‌کردند. در واقع این اقدام، نخستین گام بود به ‌سوی «وحدت حوزه و دانشگاه» که پس از انقلاب اسلامی به ایجاد گروه موسوم به «تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه» انجامید که در حال حاضر، شاید از روی مصلحت، دیگر قید «حوزه و دانشگاه» را ذکر نمی‌کنند.

مجلهء «مکتب مبارز» از سوی اتحادیهء انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا و آمریکا بطور وسیع چاپ و منتشر می‌شد. بیشتر مقالات بدون نام نویسنده است ولی به اسامی اشخاصی نظیر سید محمد حسینی بهشتی و نیز محمد مجتهد شبستری (از هامبورگ) برمی‌خوریم. عنوان یکی از مقالات آقای شبستری جلب توجه می‌کند: «اصالت و ارزش فقه اسلامی» و می‌نویسد: «قوانین فقه اسلامی در طول قرن‌های گذشته، تمام احتیاجات جوامع اسلامی را برآورده با روح عدالت و انصاف و مصالح اجتماعی هماهنگی تمام داشته‌است» (مکتب مبارز، شماره 6، تابستان 1348).

در همین زمان، بازرگان و یدالله سحابی به فکر تأسیس مدارس اسلامی و فنی در خارج از دانشگاه افتادند که مدارسی نظیر مدرسه «علوی» معروف و «رفاه» و چند مدرسه دیگر ساخته شد که نقش آنها در انقلاب و پس از انقلاب بر کسی پوشیده نیست. در واقع به جای آنکه این دو استاد برجستهء دانشگاه، نهاد دانشگاه را تقویت کنند و آن را مثل همه جای دنیا از حوزه‌های دینی دور نگه دارند و به استقلال فکری، علمی و پژوهشی آن همت گمارند، رفتند و در برابر دانشگاه خودشان، رقیبان دینی درست کردند. اینان با نیت خیر، این کار را می‌کردند. ولی چه نیت خیری؟

دانشگاه درست شده بود تا علم را از حوزه‌های دینی که خود را به نیرنگ «حوزه‌های علمیه» می‌نامند رها کند. همین کاری که در اروپا و آمریکا انجام شده بود، مثل سوربون و آکسفورد و کمبریج و هاروارد که از مدارس دینی به دانشگاه غیردینی تبدیل شدند. حالا این دو تحصیل کردهء اروپا بر آن شدند که نه تنها دانشگاه تازه تاسیس شده را دینی کنند بلکه در برابر آن رقیبان دینی هم بتراشند. شوربختانه، این گمان هست که بازرگان و سحابی نه چیزی از روند مدرن غرب درک کرده بودند و نه حتی فهم درستی از تأسیس دانشگاه داشتند. آرمان شان این بود که دانشگاه فارغ‌التحصیلان مؤمن و خداپرست با صلاحیت‌های کاربردی تحویل دهد.

منظور از اشاره مختصر به این وقایع روشن ساختن روندی است که به تدریج به موازات خط ملی و مصدقی ترسیم می‌شود. و آن خط موسم به ملی– مذهبی است. همانطور که در پیش اشاره شد، تا آن زمان، گفتمان ملی– مذهبی جزئی از گفتمان ملی بود؛ گفتمانی پراکنده و غیر منظم. بازرگان بر آن شد به این گفتمان پراکنده نظم دهد و آن را به عنوان یک گفتمان مستقل و جدای از گفتمان ملی ارائه دهد. تأسیس نهضت آزادی ایران تجلی سازمان ‌یافتهء گفتمان ملی– مذهبی است.

 

تشکیل جمعیت نهضت آزادی ایران

نهضت آزادی روز 21 اردیبهشت 1340 در منزل صادق فیروزآبادی اعلام موجودیت کرد. من آنجا حضور داشتم و جالب اینکه ده ماه پیش از آن، در همان خانه، آقای نزیه تجدید فعالیت جبهه ملی را اعلام کرده بود. این فاصلهء زمانی نسبتاً کوتاه بین این دو واقعه، پرسش‌برانگیز بود که با تجدید فعالیت جبههء ملی، چه ضرورتی داشت که نهضت آزادی تاسیس شود؟ بازرگان، در سخنرانی خود، بر اسلامی بودن حزب جدید تاکید کرد. قدر مسلم آنکه تاسیس «نهضت آزادی» نقطهء عطف تاریخی بسیار پراهمیتی است. شاید اهمیت آن حتی از اهمیت تأسیس حزب توده بیشتر باشد.

حزب توده با آن همه کادرها، تشکیلات، تبلیغات و حمایت مالی و سیاسی شوروی و اقمار آن موفق نشد تغییر تاریخی بنیادینی در ایران بوجود آورد. نه به قدرت رسید و نه توانست انقلاب کند. در انقلاب شرکت کرد، اما این انقلاب، اسلامی بود و نه کمونیستی. بطور روشن تر، انقلاب اسلامی می‌توانست بدون حضور حزب توده تحقق پیدا کند. اما بعید به نطر می‌رسد که این انقلاب می‌توانست بدون نهضت آزادی و گروه‌های پیرامون آن به وقوع پیوندد. این نظریه بر واقعیات تاریخی استوار است. دیدیم که جبهه ملی یک ساختار سکولار و دموکرات بود. مسلمانان معتقد و حتی روحانیون در آن حضور داشتند اما باورهای مذهبی و مسلکی شرط اساس همکاری نبود. بازرگان در برابر این «جبههء ملی – ملی»، یک «جبههء ملی اسلامی» به نام «نهضت آزادی» درست کرد. آهسته، آهسته، باورهای دینی به سپهر سیاسی دموکرات و سکولار ایران نفوذ پیدا کرد.

نهضت آزادی واژگان سیاسی را وارونه کرد. «ملی – دموکرات» را به «اسلامی – ملی» تغییر داد. در کتاب با ارزش خود، بازرگان زبان به شکایت می‌گشاید و می‌نویسد: «هدف اتخاذی دولت موقت "خدمت به ایران از طریق اسلام" و به دستور اسلام بود در حالیکه آقای خمینی برای انقلاب و برای رسالت خود "خدمت به اسلام از طریق ایران" را اختیار کرده بودند » (انقلاب ایران در دو حرکت، ص 111).

اما چه کسی «مسلمانی» را بر ایرانی بودن مقدم داشت؟ پاسخ را در مرامنامهء نهضت آزادی ببینید: ما «1- مسلمانیم... ورود ما به سیاست و فعالیت اجتماعی من باب وظیفهء ملی و فریضهء دینی بوده و دین را از سیاست جدا نمی‌دانیم... 2– ایرانی هستیم ولی نمی‌گوییم که هنر نزد ایرانیان است و بس...» در مرامنامه آمده که نهضت آزادی «مصدقی» است. آیا مصدق، دین و سیاست را یکی می‌دانست؟ مصدق با تمام قوا کوشید تا امر حکومتی را از امر مذهبی کاملاً جدا نگه دارد و بازرگان این دو را در هم ادغام کرد. چه کسی «به نام سعادت ملت ایران» را که سرلوحهء طرح قانونی به ابتکار جبههء ملی برای ملی کردن صنایع نفت بود، در اعلامیه‌ها و بیانیه‌های خود به «بسمه تعالی» تبدیل کرد و «الله» را جای «ملت» نشاند؟

 

نقش بزرگ را در اسلامی کردن جوانان بازرگان داشت نه شریعتی.

بازرگان انگیزهء اصلی تأسیس نهضت آزادی را به روشنی بیان می‌کند و می‌گوید: «نهضت آزادی ایران، به عنوان اولین حزب سیاسی که بنا به وظیفهء دینی و با ایدئولوژی منطبق و مأخوذ از اسلام... در سال 1340 تاسیس گردید» (انقلاب ایران در دو حرکت، ص 19). کِی و کجا مصدق از ایدئولوژی اسلامی سخن گفته بود؟ شاید برخی بگویند اگر چنین است چرا مصدق تأسیس نهضت آزادی را به بازرگان شادباش گفت. اول اینکه مصدق در آن زمان که در حصر خانگی به سر می‌برد به هر کس که به او نامه می‌نوشت، حتی اشخاص عادی و گمنام پاسخی می‌داد، چه رسد به شخص مبرزی مثل بازرگان. دوم اینکه محتوای هر دو نامه جالب است. بازرگان در نامهء خود (21 اردیبهشت 1340) کوچکترین اشاره‌ای به اسلام و احکام شریعت و ایدئولوژی اسلامی نمی‌کند. او از «احیای آزادی و تأمین استقلال کشور عزیز»، «ادامهء راه پیشوای محبوب [ مصدق]» و «از سرمایهء شرف و غیرت و همت مردم آزاده ایران» یاد می‌کند و نیز به «توکل به عنایات خداوندی» بسنده می‌کند. مصدق در پاسخ (25 اردیبهشت 1340) با اظهار خوشوقتی می‌نویسد: «تردید ندارم که این جمعیت... موفق به خدمات بزرگی به ملت و به مملکت خواهد شد». دو واژهء «ملت و مملکت» حائز اهمیت است. همین و بس.

شاید برای تاریخ ‌نویسان آینده این نکته جالب باشد که در تأسیس نهضت آزادی، شریعتی‌ها (پدر و پسر) هیچ یک نقشی نداشتند. علی شریعتی در پاریس بود و محمد تقی شریعتی در مشهد. اینان حتی مورد مشورت هم قرار نگرفتند. از این رو، در این تصور همگانی که بازرگان – سحابی و شریعتی‌ها را معادل یکدیگر فرض می‌کند باید بازنگری شود. مضافاً اینکه سال‌ها بعد بازرگان همراه (آیت‌الله مرتضی) مطهری بیانیهٔ مشترکی در نقد علی شریعتی نگاشت.

به هر تقدیر، دو سال پس از تأسیس نهضت آزادی، شورش 15 خرداد 1342 روی داد. این شورش عمدتاً دینی بود و تحت رهبری خمینی و یاران او. شورش‌ها و انقلاب‌ها معلول عامل واحدی نیستند. اما نمی‌توان انکار کرد که سال‌های سال اسلامی کردن دانشگاه‌ها، تأسیس مدارس اسلامی، «همکاری و نزدیک شدن مسلمانان روشنفکر با روحانیت و حوزه‌ها، در زمینه‌های فکری و اجتماعی و مبارزاتی» (انقلاب در دو حرکت، ص 18) و به ویژه تأسیس یک حزب اسلامی، همهء اینها نقش موثری در واقعه پانزده خرداد داشتند.

اهمیت این واقعه آن است که گفتمان دموکرات و سکولار، که راه مصدق و برنامهء جبهه ملی بود، کاملاً به حاشیه رانده شد. نهضت آزادی زمینهء این کار را فراهم کرده بود. مصدق، که همچنان رهبر نمادین نهضت ملی مانده بود، جای خود را به روح‌الله خمینی داد. گفتمان دینی بر گفتمان ملی غلبه کرد. بازرگان که در نامهء خود، مصدق را «پیشوا» خطاب کرده بود عملاً به سوی «امام خمینی» رفت و از نواب صفوی، رهبر فدائیان اسلام به عنوان «شهید» یاد کرد (همانجا، ص 22).

باز در اینجا این نکته شایستهء یادآوری است که در 15 خرداد نيز شریعتی‌ها (پدر و پسر) نقشی نداشتند. از نقش محمد تقی شریعتی اطلاع مستقیم ندارم اما از جانب علی شریعتی مطمئنم. آن مرحوم در پاریس بود و سردبیر «ایران آزاد»، ارگان جبههء ملی اروپا. من او را در تنظیم روزنامه کمک می‌کردم و خود نیز مقاله می‌نوشتم. پانزده خرداد که شد، کار ما هم طبیعتاً افزون شد. انبوهی از اعلامیه‌های روحانیون و بازاریان و دیگر گروه‌ها می‌رسید که می‌بایست تنظیم و منتشر شود. حتی در آن روزها هم شوخ‌ طبعی شریعتی دست ‌نخورده باقی مانده بود و از طعنه به آخوندها باز نمی‌ایستاد.

پس از 15 خرداد، بازرگان و یاران اش به زندان افتادند و به حبس‌های طولانی محکوم شدند. در برابر دادگاه نظامی، بازرگان دلیرانه دفاع کرد. افسوس که جهت تاریخ، تا اندازهء زیادی بدست خود او، تغییر کرده بود. این بار، او می‌بایست از یک حزب اسلامی دفاع کند و نه از نهضت ملی ایران.

در این نوشته، اینجا و آنجا، از شریعتی‌ها یاد شد. فعلآ فرصت بحث تفضیلی در مورد اینان نیست. اما در رابطه با موضوع کلی این نوشته، می‌توانم بگویم که شریعتی‌ها در هیچ زمان با حکومت آخوندی موافق نبودند. به گمان من، علی شریعتی در بازگشت به ایران، وارد جوی شد که شدیداً رادیکالیزه شده بود. از یک سو چپ‌های غیر توده‌ای، و از سوی دیگر مجاهدین خلق، حضور داشتند که هر دو گروه به مبارزهء مسلحانه روی آورده بودند. گروه‌های طرفدار خمینی نیز فعال شده بودند. هواداران جبههء ملی هم به حاشیه رانده شده بودند. این عوامل بر رادیکالیزه شدن گفتمان شریعتی تأثیر بسیار گذاشت. در آن شرایط او هم به اسلام ‌شناسی و جهاد و شهادت و امت و امامت روی آورد. اینگونه مطالب و موضوعات در گفته‌ها و نوشته‌های شریعتی قبل از بازگشت او به ایران دیده نمی‌شد.

 

شریعتی جوانان «اسلامی» شده را انقلابی کرد

بسیاری شریعتی را مسئول و قهرمان خیلی چیز‌ها می‌دانند. آنچه مسلم است آن است که شریعتی نقش بزرگی در «اسلامی» کردن جوانان نداشت. نیازی هم نبود. زیرا طی سال‌های سال، و بعضاً در غیبت شریعتی از ایران، این جوانان دانشگاهی و دبیرستانی را بازرگان و یاران اش، اسلامی کرده بودند. مجاهدین خلق هم که از بطن نهضت آزادی سر در آورده بود. شریعتی که در پاریس بود، حتی از تشکیل مجاهدین خلق اطلاعی نداشت. چه رسد به آنکه مبتکر ایجاد چنین گروه مسلحی باشد. آنچه شریعتی با حرارت و مهارت شگفت ‌انگیزی انجام داد، «انقلابی» کردن انبوه جوانان «اسلامی شده» بود. به عبارت دیگر، تبدیل گفتمان «اسلامی» به کردار «انقلابی». که این کار بالنفسه، چه از دیدگاه مثبت و چه از دیدگاه منفی، کاری بس بزرگ بود.

به هرحال تراوش دینی نه تنها به مجاهدین خلق سرایت کرد بلکه به برخی از سران جبهه ملی هم رسید. کریم سنجابی، تسلیم ‌نامهء سه ماده‌ای (14 آبان 1357) را دو دستی تسلیم خمینی کرد. در واقع، او با این کار، قبالهء نهضت ملی ایران را نزد خمینی به رهن گذاشت و این شاپور بختیار بود که سند شرف مصدق را از گرو در آورد و جان بر سر این کار نهاد؛ که این بماند برای بعدها.

هرچه به ماه‌ها و روزهای تحقق انقلاب نزدیک می‌شدیم، آیت الله خمینی قوی تر و نیروهای سکولار و دموکرات ضعیف ‌تر می‌شدند. نکتهء جالب آنکه بر خلاف گفته‌ها و نوشته‌های برخی از مباشران پیشین خمینی که خود را فریب خورده «امام» می‌دانند، خمینی نظر و هدف نهایی خود را همواره آشکارا بیان می‌کرد. در اعلامیهء پنجم مرداد 1357، در زمانی که هنوز در نجف اقامت داشت، بیان کرد: «نهضت مقدس اخیر ایران که ابتدا شکوفائی اش از 15 خرداد 42 بود صد در صد اسلامی است و تنها به دست توانای روحانیت و با پشتیبانی ملت مسلمان و بزرگ ایران پی‌ریزی شد و به رهبری روحانیت بی‌اتکا به جبهه‌ای یا شخصی یا جمعیتی اداره شده و می‌شود و نهضت 15 ساله چون اسلامی است بی‌دخالت دیگران در امر رهبری که از آن روحانیت است ادامه دارد و خواهد داشت...».

این بیانیه آنقدر صریح و روشن است که واقعاً نیازی به توضیح ندارد. خمینی ماهرانه نام و نشانی طرد شدگان را دقیقاً مشخص می‌کند. منظور از «جبهه»، جبهه ملی است، منظور از «شخص» مصدق است و منظور از «جمعیت»، نهضت آزادی است. روشن‌تر از این چه می‌خواهید؟ خمینی به زبان ساده می‌گوید: دنبال رهبری نباشید، رهبری با ما و فقط با ماست.

نهضت آزادی خارج از کشور، که در آن زمان بر عهدهء آقای ابراهیم یزدی بود، طی نامه‌ای به خمینی خواهان رفع ابهام و توضیح بیشتر شده بود. کمتر از یک ماه پاسخ خمینی می‌رسد. این پاسخ نیز یکی از شاهکارهای سیاسی خمینی است. بازرگان آنرا نقل می‌کند که از جمله چنین بود: «امروز باید افراد محترم نهضت آزادی ایران در داخل و خارج، و جمیع جناح‌های اسلامی، ایدهم الله تعالی، بدون از دست دادن فرصت، دست در دست یکدیگر نهاده و در این امر حیاتی، که برچیده شدن رژیم پهلوی است، مبارزه و بدون مناقشات ملت را به سوی هدف نهایی که ایجاد حکومت اسلامی است هدایت نمایند...» (انقلاب ایران در دو حرکت ص 116-117).

فهم بیان خمینی نیازی به ذکاوت خارق‌العاده‌ای ندارد. صریحاً می‌گوید دست در دست هم بگذارید و به بر روی کار آمدن حکومت اسلامی به رهبری روحانیت، که قبلاً ذکر کرده بود، کمک کنید. به رغم این یادآوری‌های آشکار و روشن، همان ابراهیم یزدی خود را به نجف رساند و خمینی را در سیزدهم مهر 57، یعنی دو ماه پس از بیانیه خمینی و یک ماه پس از دریافت پاسخ او، به پاریس برد.

یکی دیگر از شواهدی که نشان می‌دهد بازرگان آگاهانه راه خود را از مصدق جدا کرده و به راه خمینی در آمده، سر باز زدن او از امضای نامهء معروف سه ‌امضایی (کریم سنجابی، شاپور بختیار و داریوش فروهر) به شاه است. در آن نامهء شدیداللحن، اینان از شاه خواسته بودند به اصول مشروطیت تمکین مطلق کند و به قانون اساسی گردن نهد (به تاریخ 22 خرداد 1356). امضا نکردن بازرگان، گواه آشکاری است که او دیگر خود را متعهد به قانون اساسی مشروطه که به هر حال تا آن زمان پایه و خواستهء نهضت ملی بود پایبند نمی‌دید و در پی ایجاد حکومت اسلامی بوده‌ است. بنابراین، هیچ تردیدی باقی نمی‌ماند که بازرگان و یزدی با علم و اختیار، خود را در اختیار خمینی قرار دادند و شروط خمینی را عملاً پذیرفتند. شرح بقیهء رویدادها بر همگان روشن است و نیازی به تکرار آن نیست.

 

ملی– مذهبی‌ها به جای بازگشت به مصدق، مصدق را ملی– مذهبی کرده‌اند

در اینجا تنها به ذکر دو نکته بسنده می‌کنم. یکی انتصاب بازرگان بعنوان رئیس هیئت پنج نفری، جهت ادارهء صنایع نفت در زمان اعتصابات بود که بازرگان از آن بعنوان «فرمان» (مورخ هشتم آبان 57) یاد می‌کند. دیگری باز «فرمان» نخست‌وزیری دولت موقت بازرگان است به تاریخ پانزدهم بهمن 57. این فرمان‌ها ما را به یاد پیشنهاد مصدق به بازرگان به عنوان رئیس هیئت مدیره خلع ید می‌اندازد که قبلاً به آن اشاره شد. دیدیم که بازرگان پذیرش پیشنهاد مصدق را به نتیجهء استخاره واگذار کرد. اما چه شد که بازرگان «فرمان»‌های خمینی را روی چشم گذاشت و استخاره را بکلی فراموش کرد! نخست‌وزیری بازرگان، پیروزی کاشانی بر مصدق بود. پیروزی حکومت اسلامی بر راه سکولار و دموکرات مصدق. در واقع، نهضت آزادی کمر ملیون را شکست و استبداد دینی را جا انداخت.

حال با توجه به این تجربیات، چه آینده‌ای برای ملی – مذهبی‌ها متصور است و چه نقشی می‌توان برای آنان در آینده‌سازی ایران آرزو داشت؟

به اختصار می‌توان گفت که گروه‌های گوناگون ملی– مذهبی، چه از نظر کمی و چه از لحاظ کیفی، گروه‌های مهمی هستند. اینان از مهندسان، پزشکان، نویسندگان، دانشجویان، وکلای دادگستری، معلمان، اعم از زن و مرد، تشکیل شده و بخشی از طبقات متوسط شهری را نمایندگی می‌کنند. در میان اینان، افراد شریف و با کفایت و متوجه به منافع ملی ایران بسیار است. منتهی در حال حاضر این نیروها پراکنده‌اند و انسجام و استحکام کافی ندارند. رهبری نیز وجود ندارد. به اصلاح‌طلب و روشنفکر دینی و سوسیال– دموکرات و جز اینها تقسیم شده‌اند.

رژیم ولایت فقیه از همین موضوع استفاده کرده و آنان را مورد شدیدترین فشارها قرار داده‌است. حبس می‌کند، در زندان می‌میراند (هدی صابر) در تشییع جنازه پدر، می‌کُشاند (هاله سحابی) و اینان مقاومت می‌کنند. علت اصلی این سردرگمی نداشتن یک راه و برنامهء مشخص است. مسلم آنکه در این مرحله از تاریخ و نیز در آیندهء ایران، چند زبانه سخن گفتن، یک پا در حکومت علی و دیگری در دموکراسی، یکی ملی و دیگری مذهبی، اینگونه ناروشنی‌ها نه در گذشته و نه در آینده کارساز نبوده و نخواهد بود. «قرآن ‌پژوهی»، که برخی ملی- مذهبی‌ها پیشهء خود ساخته‌اند، کوچکترین اثر مثبتی بر آزادی و خوشبختی ملت ایران نخواهد گذاشت. تنها راه، بازگشت به دوران نهضت ملی، یعنی راه مصدق، است.

ملی– مذهبی‌ها به جای بازگشت به مصدق، مصدق را ملی– مذهبی کرده‌اند و عکس او را به ‌عنوان نماد یک شخصیت ملی – مذهبی در صفحات تبلیغاتی خود نصب کرده‌اند. این کار نه تنها تحریف تاریخ و دستبرد شخصیتی است بلکه اصولاً به بیراهه رفتن است. مصدق به هیچ روی مبرا از خطا و اشتباه نبود. منظور محور اصلی راه و مشی سیاسی کلان اوست که راهگشای آینده ایران است. دیدیم که دخالت دادن باورهای مذهبی و مسلکی در امر حکومت حتی اگر عامل آن از شریف ‌ترین افراد مملکت باشد، به نتایج ویرانگری می‌انجامد.

راه آینده برگشت به «ملت» است و نه به «مذهب»؛ حذف پسوند «مذهبی» از «ملی» است و بازگشت به راه نهضت ملی ایران.

برگرفته از سايت رادیو فردا

--------------------------

* مهدی مظفری، نویسندهء مقاله، رئیس مرکز مطالعات اسلام‌گرایی و افراطی‌گری (CIR)، در بخش علوم سیاسی دانشگاه آرهوس دانمارک است.

 

نظر خوانندگان

 

 

محل ارسال نظر در مورد اين مطلب:

توجه: اگر عنوان اين مقاله را در جدول زير وارد نکنيد، ما نخوهيم دانست که راجع به کدام مطلب اظهار نظر کرده ايد.

کافی است تيتر را کپی کرده و در محل مربوطه وارد کنيد.

 

بازگشت به خانه